|
پس از
مولانا، جلال الدین «بلخی»
جایگاه
حکیم عمر خیام «نیشابوری»
را به جهانیان بشناسانیم
هوشنگ معین زاده
مقدمه :
در سال 1375 چند ماه قبل از انتشار کتاب«خیام و آن دروغ دلاویز!»بر
مبنای مطالعات و پژوهش هایی که برای شناخت هر چه بیشتر«حکیم عمر
خیام»انجام داده بودم،، رساله ای تهیه کردم با عنوان«نگاهی نو به افکار
و اندیشه های خیام»، و آنرا به زنده یاد اسماعیل پور والی سپردم که در
روزگار نو منتشر کند. هنوز این رساله به چاپ نرسیده بود که کتاب«خیام و
آن دروغ دلاویز!»منتشر شد، واسماعیل پور والی این نوشته را با مقدمۀ
کوتاهی در معرفی کتاب«خیام و آن دروغ دلاویز!»در شمارۀ مسلسل 185
روزگار نو چاپ کرد.
من در این رساله، ضمن بررسی اوضاع و احوال سیاسی، اجتماعی و فرهنگی
زمان خیام و افکار و اندیشه های او، پیام کوتاهی نیز به شرح زیر به هم
میهنانمان داده بودم:
-« فکر می کنم زمان آن فرا رسیده است که پیران قوم و فرزانگان ایران با
دیدی نو، افکار و اندیشه های خیام را باز بینی کنند، او را به گونه ای
که بوده است، از نو بشناسند و به مردم ایران و جهان بشناسانند».
واقعیت اینست که من این پیام را زمانی به هم میهنانمان عرضه کردم که با
شادی تمام شاهد تلاش های صمیمانۀ بسیاری از ایرانیان خارج از کشور برای
شناساندن فرهنگ و ادب ایران به جهانیان بودم. فرزانگانی که می کوشیدند
از یک طرف به گوش مردمان کشورهایی که میزبانشان بودند برسانند که آنان
از بد حادثه به کشورهای دیگر پناه آورده اند. از سوی دیگر می خواستند
به مردم جهان نشان دهند که آنها از سرزمینی آمده اند که چند هزار سال
پیشینۀ فرهنگی دارد و پدرانشان از نخستین مشعلداران تمدن بشری بودند.
این فرزانگان جان به در برده از سیطرۀ حکومت جهل و جنون قرون وسطایی
(آخوندها)، هر یک گوشه هایی از پرده هایی که بر سیمای فرهنگ ایران
کشیده شده است، بالا میزدند و چهره های تابناک سرفرازان سرزمین خود را
به با غرور و سربلندی به جهانیان عرضه می کردند. تا این مردمان
نپندارند که آنها نیز مانند بسیاری از مردمان ملل دیگر دل از سر زمین
نیاکان خود بر کنده و به دنبال رفاه و آسایش و بهره مندی از مزایای
تمدن و فرهنگ دیگران آمده اند..
از نمونه های بسیار ارزندۀ این تلاش ها، کوششی بود برای بهتر شناساندن
«مولانا جلال الدین بلخی»که امروزه به همت همین هموطنان فرهیختۀ ما
جایگاه ویژه ای در جهان پیدا کرده است. جایگاهی که به حق شایسته این
عارف و شاعر نامدار ماست.
قصد من از آن پیام، این بود که اینگونه تلاش های ارزنده را رها نکنیم و
بکوشیم بزرگان دیگر سرزمینمان، مانند«حکیم عمر خیام»را نیز به جهانیان
بشناسانیم، و این حکیم بی همتا را نیز در جایگاهی که در شأن و منزلت
اوست بنشانیم. و سپس به دنبال شناساندن سایر مفاخر علمی و فرهنگی خود
بپردازیم.
اگر چه هم میهنانمان آنطور که برای عارف و شاعر بزرگ ما«مولانا»همت به
خرج دادند، در بارۀ حکیم عمر خیام، این دانشمند و اندیشمند بزرگوار
چندان کار اساسی انجام ندادند، با این حال من به سهم خود و به قدر
بضاعت اندکم، کوشیده ام و هنوز هم می کوشم تا در تاریکی های گذشته هر
نکتۀ تازه ای در بارۀ این حکیم بلند پایه می یابم، به دست اهل نظر
بسپارم. با این امید که شاید این تلاش های اندک، قدمی باشد برای شناخت
بیشتر این حکیم گرانقدر و جایگاه رفیع او.
در راستای همین تلاشها، پس از کتاب«خیام و آن دروغ دلاویز!»که با تکیۀ
بر زمینه های فلسفی رباعیات خیام تهیه دیده بودم، در کتاب«بشارت، خدا
به زادگاهش باز می گردد»، نیز وقتی همراه با نماد عقل(شیطان)، گذرم در
سرزمین روشنایی(آنسوی سراب) به مجلس این حکیم بزرگوار می افتد، از زبان
او به نکاتی اشاره می کنم که تا کنون توجه چندانی بدانها نشده است. از
جمله اینکه می گوید :
-«ما با همان رباعیات معدود، جوهر اندیشه های فلسفی خود را مطرح کرده
ایم، و چنین بود که بعد از ما این رباعیات، مکتب خاص فلسفی خود را پیدا
کرد، تا جایی که نسلهای بعد از ما بی آنکه حتی توجه داشته باشند که پا
به عرصۀ فلسفه گذاشته اند، این رباعیات را زیر بنای فکر و اندیشۀ خود
قرار دادند...»
و اضافه می کند که :
- «اهمیت یک فیلسوف و ارزش دستگاه فلسفی او منوط به آنست که دیگران در
باره اش بیاندیشند و حاصل اندیشه های خود را عرضه کنند. این همانست که
قرنها با رباعیاتی که ما سروده ایم انجام می شود.... و، در پایان نیز
می افزاید :
- «شاید
پایگاه ما در حوزهٌ فلسفه به جایگاه استادمان شیخ الرئیس و دیگران
نرسد، اما این نكته را نادیده نگیرید كه ما فلسفه را بی آنكه نامی از
آن برده باشیم در قالب شعر
(رباعیات)
به میان مردم برده
ایم.»
واقعیت اینست که خیام همانگونه که از زبان او گفته می شود، در حدود نه
سدۀ پیش با رندی خاص، اندیشۀ فلسفی خود را در قالب رباعیات تا پائین
ترین قشرهای جامعۀ ما پراکنده و مردم را نسبت به مقولات نقلی حاکم بر
جامعه به شک و تردید و تفکر فلسفی واداشته است. کار ارزشمندی که کمتر
فیلسوفی به آن دست یازیده است.
سکوت مرموز و طولانی در بارۀ اندیشه های فلسفی خیام تا یک قرن اخیر،
خود نمایانگر ترس دکانداران دینی(شریعتمداران) از تأثیر مثبت افکار و
اندیشه های خیام در میان قشرهای مختلف مردم بود.
اگر فیتز جرالد در غرب و بزرگانی مانند صادق هدایت و ذکاء الملک فروغی
و علی دشتی در ایران، به زنده کردن نام خیام نمی پرداختند، چه بسا همین
شهرتی که این حکیم پیدا کرده است نیز به دست نمی آمد. و او نیز تنها به
عنوان یک ریاضیدان و منجم«عرب»و در بهترین شرایط«اسلامی»در گرد و خاک
زمانه پنهان میماند.
در اینجا، من بار دیگر و این بار به جای نسل کهنسال ایرانی که بسیاری
از آنها دانش و معرفت لازم و کافی برای بازبینی افکار و اندیشه های
خیام را دارند، از جوانان پژوهشگر ایرانی می خواهم که با امکانات
فراوانی که هم اکنون در عرصۀ تحقیق و پژوهش در دسترس جویندگان قرار
دارد، بکوشند و این حکیم گرانقدرمان را چنانکه بوده بشناسند و به
دیگران و بویژه به جهانیان بشناسانند.
به منظور آگاهی از تلاشهای اندکی که من برای شناخت و شناساندن خیام
انجام داده ام، رسالۀ «نگاهی نو به افکار و اندیشه های خیام»و
بخشی از کتاب«بشارت، خدا به زادگاهش باز می گردد»که اختصاص به مجلس
خیام و سخنان او دارد، ارمغان دوستداران این حکیم فرزانه می دارم، تا
سر آغازی باشد برای پژوهش پژوهشگران عزیز ایرانی و نقطۀ حرکتی برای
شناساندن فرهنگ سالاران سر فراز ایرانی به جهانیان.
پاریس اوت 2006 - هوشنگ معین زاده
نگاهى نو به افكار و اندیشه هاى خیام
نهصد سال پیش در اوج تركتازى تركان مسلمان و میدان دارى توأم
با تعصب و خشونت بى حد محدثان و فقیهان، در یکى از مراكز عالِم پرور سر
زمین ما بذر مكتب وفلسفه اى
افشانده
شد كه با تمام گستردگى و كثرت پیروانش، هیچگاه به نام یک مكتب فلسفی
خاص خوانده نشد و در قالب هیچ یک از سیستم های شناخته شدۀ
فلسفى نیز ثبت نگردید.
سخن از
مکتب
خیام است و فلسفه اى كه او
از
پایه گذاران
آن بود.
از
آغاز نفوذ اسلام در ایران، مردم این سرزمین مبارزات دامنه دار خود را
در ابعاد گوناگون و در زمینه هاى مختلف بر ضد اعراب و آئین تحمیلی آنان
آغاز كردند.
از جمله اینكه، از دل اسلام صدها فرقه و مكتب و مذهب بیرون
کشیدند
كه تعدادى از آنها هنوز هم با سخت جانى ادامۀ
حیات
می دهند.
فرق و مكاتب
و مذاهبی
نظیر؛ خوارج، قدریه، معتزله، زیدیه، كیسانیه جبریه، اشعریه، مرجئه،
ضراریه، كرامیه، باقریه، باطنیه، جعفریه، موسویه، شیطانیه، حازمیه،
نظامیه، وهابیه، علویه، شعوبیه، اسماعیلیه، صوفیه، شیعى، سنى و...غیره
ازآن جمله اند.
در میان این
فرق و
مكاتب،
دو مكتب عمده اهل تقیه، یعنى اسماعیلیه(باطنیه)
و تصوف از مكاتبى بودند كه در باطن مخالف اسلام بودند،
اما در ظاهر با پذیرش احكام دینی آنان، خود را از
زمرۀ
مسلمانان قلمداد مى كردند تا با این تمهید بتوانند فضائى براى تنفس به
دست آورند.
دو مكتب دیگر، زندقه(مانوی
و مزدکی)
و خیامى،
گاهی به صورت علنی و زمانی به گونۀ پنهانی
افكار و اندیشه هاى خود را عنوان مى كردند.
از عجایب روزگار، اینكه، این چهار مكتب یاد شده داراى ویژگى هاى مشتركى
نیز بودند. در مكتب تقیه، اسماعیلیه و تصوف، اولى به خشونت و مبارزه
مسلحانه متوسل شد و در میدانهاى نبرد به زور آزمائى پرداخت و سرانجام
در برابر سیل خروشان و وحشیانه مغول تاب نیاورد و از صحنه بیرون رفت.
در حالیکه دومى چون به ظاهر گوشه عزلت گرفته،
به خانقاه پناه برده و قناعت و زهد و بى نیازى و ...پیشه خود كرده بود،
همچنان زنده
و ماندگار ماند.
دو مكتب دیگر نیز، چنین بودند، اولى زندقه، به خشونت و جنگ و جدال
افتاد و
از میان رفت، اما
پیروان مكتب خیام، رو به میخانه آوردند و در سایۀ
پیر مغان، به جام شراب و مجلس
ساز و
آواز و
دست افشانی و
پا كوبى پناه بردند
و پایدار ماندند و بدین گونه
زندقه مثل اسماعیلیه از میان رفت اما
مکتب و
اندیشۀ
خیامى همچون تصوف تا امروز زنده و برقرار مانده است.
ـ مكتب نخستین یعنی اسماعیلیه، در ابتدا با توسل به فاطمیون مصر(که
خود آنها نیز پرداختۀ ایرانیان بودند)، به بهانه
پیروى از مكتب هفت امامى(محمد
پسر اسماعیل، پسر جعفر صادق)،
به
تبلیغ خلفای فاطمی پرداختند. اما به محض اینکه
قدرت یافتند، راه خود را از آنان جدا ساخته و«خود
كردند، آنچه كردند».
پیروان این مكتب، اگر چه به ظاهر احكام اسلام را رعایت مى كردند، ولى
در باطن و در جمع احباب و اصحاب مومن خویش به هیچ یک از اصول اسلام پاى
بند نبودند. تا اینكه،«على
ذكره السلام»سومین
پیشواى روشن ضمیر و حقیقت بین این مكتب با شجاعت و شهامت بى نظیرى خود
را امام زمان نامید
و
پرده ها را کنار زد و گفت
:
-
«به اقتضاى عقل شریف مكلفم، اذعان كنم كه عالم قدیم است و زمان
نامتناهى، بهشت و دوزخ یک امر خیالى و موهوم است... امروز، من تكالیف
شرعیه را در خصوص حقوق الله به طور كلى از گردن شما ساقط كردم. پس از
این آزاد هستید و از اوامر و نواهى در خصوص حقوق الله بالمره فارغ
بالید. علم تحصیل كنید و نیکوكار شوید و از نعمات دنیویه در حیات پنج
روزه خود بهره یابید... به خیالات فاسد و عقاید ابلهانه خود را مقید
مكنید.. جماعت طایفه اناث را در حبس و حجاب نگاه داشتن را ظلم توصیف
كرد و زیاده از یک زن گرفتن را غدغن نمود».
او
بدین وسیله ماهیت واقعى مذهب اسماعیلیه را آشكار كرد.
مكتب زندقه، چه خرم دینان و چه سپید جامگان، و چه سایر فرقه ها،
تكلیفشان از اول معلوم بود. اینان پیروان ادیان ایران
باستان،
به
خصوص مكتب
مانی و
مزدك بودند و هدفشان
بیرون راندن اعراب و آئین اسلام از سرزمین ایران
بود.
از اینرو،
گاهی بدون
ترس و واهمه
و زمانی به دستاویز تقیه،
كیش و آئین خود را آشکار مى كردند، و
نیز
با تكیه بر افتخارات گذشته میهن خود در میدانهاى نبرد به رویاروئى با
غارتگران عرب مى رفتند..
پیروان مكتب تصوف، با آویختن به فلسفه وحدت وجود، عملاً و علناً از
اصول دین اسلام«توحید» بیرون رفتند،
و از جرگۀ مسلمانان خارج شده و
از دید
آنان
لامذهب به
شمار
آمدند.
زیرا، هنگامی که مكتبى منكر یگانگى خدا و منکر صفات وی مى شود، چنین
مكتبى در ردیف مکاتبی محسوب می شوند که از دین اسلام خارج اند.
راه
تصوف، به عقیده همه آنهائیکه درك و بینش فلسفى دارند، از ادیان توحیدى
جداست.
همۀ
آن حكایتهایی كه متصوفه
برای تبرئۀ خود
عنوان مىكنند، و شاخه ها و
شعبه
های گوناگونی همچون تصوف اسلامى، تصوف شیعه و
تصوف
سنى و غیره که به وجود آورده اند،
همه بهانه هائى براى سرپوش نهادن بر ماهیت
اصلی
این مكتب و فلسفه است.
پایه گذاران
تصوف
به جهت حفظ و بقای
مكتب خود تا آنجا در
خدعه کردن و
تقیه
نمودن
پیش رفتند
كه بعضى
فرقه های،
سلسله خود را به پیغمبر اسلام و
بعضی دیگر
به عمر و ابوبكر و على
و غیره
منتسب كردند.
فرقه هایی نیز
براى فریب شیعیان، به جعلیانی
دست زدند که با هیچ معیاری قابل پذیرش نمی باشد. آنها بی توجه به
واقعیت های مسلم،
امام محمد باقر و امام جعفر صادق و اما رضا را از اقطاب دراویش به شمار
آورده اند،
و به جعلیاتی از قبیل داستان
اویس قرنى و خرقه گرفتنش
از على، یا بایزید بسطامى و
تلمذ او
در محضر جعفر صادق و معروف كرخى و مسلمان شدنش
به دست
علی ابن موسی (رضا)
و غیره دست زده اند،
تا فرقه های خود را گزند متشرعین نجات دهند.
حال اگر كسى
از آنان
بپرسد : درویش! مگر نه اینكه بنیاد تصوف، بر زهد و فقر و قناعت و ریاضت
و امثال
آن نهاده شده است؟پس
امام جعفر صادق با آن زندگى پر تجمل، آن لباس ابریشمین و پالتو پوست
گرانقیمت خز
پوشیدن،
و آن هدایاى بى
حد و
حساب و كنیزكان زیبارو که مکررا ًاز خلفاى عباسى همچون سفاح و منصور
دوانقى دریافت می کرد كجا؟!
و قطب و مرشد و پیر تصوف بودنش
كجا؟!
اگر جعفر بن محمد صادق، پیر و مرشد و قطب دراویش می بود، اولاً
مسلمانى او مورد شك و تردید
قرار می گرفت،
زیرا اصل بنیادى فلسفه تصوف بر وحدت وجود بنا نهاده شده و این مسئله از
دید شریعت اسلام(توحید)
كفر محض است. ثانیا در چنین صورتی معلوم مى شود داستان آن فقر و قناعت
و بى نیازى كه اقطاب
تصوف
اینهمه به آن مى نازیدند و فخر مى فروختند،
مانند
داستان فقر و قناعت و بى نیازى جعفر
ابن محمد
صادق
بوده است، و بدا به حال چنین تصوفی!
البته براى هر انسان هوشمندى روشن است، كه این ترفندها صرفاً براى
گریختن از چنگ
متشرعین
متعصب
و قشری مسلک
بوده است که همواره در پی آزار و اذیت پیروان
تصوف بودند.
وگرنه محمد باقر و جعفر صادق و على ابن موسی،
چه ربطى به تصوف دارند. به همین گونه گنجاندن شریعت
در
اصول
اولیه
سیر و سلوك
را نیز باید جز ترفندهای این طایفه گذاشت.
زیرا هیچ خردمندى نمى پذیرد كه بتوان
طریقت
و شریعت را در یک قالب ریخت. براى اثبات این گفته، كافى است، فقط این
بیت از مولانا را بیاد آوریم،آنجا كه مى گوید:
ما
ز قرآن مغز را برداشتیم
پوست
را پیش خران بگذاشتیم
مگر
این
گفته
از دید اسلام كفر نیست؟یعنى چه؟كدام
قسمت قرآن سهم تصوف و دراویش
و
اقطاب آنهاست و كدام قسمت آن سهم خران؟مگر قرآنى كه مطابق گفته پیغمبر
اسلام كلیه آیاتش از طرف خدا نازل گردیده است، یک قسمتش مغز بوده و مال
آقایان دراویش بیکاره و بى مسئولیت؟ و قسمت دیگرش پوست بوده و مال
مردمان خر؟ و یقیناً این مردمان خر كسانى هستند كه به دنبال تصوف نرفته
اند و به لباس درویشى در نیامده اند و مرید فلان
قطب و بهمان پیر
نشده اند.
اگر بخواهیم از این گونه نمونه ها عنوان كنیم یا كلمات قصار بعضى از
اقطاب آنان مثل،«سبحانى ما اعظم شأنى ِ»
بایزید و« انا الحق ِ» حلاج و جز این ها را تفسیر كنیم، خود حكایتى
خواهد شد.
و اما مكتب خیام!
این
مكتب فلسفى، به دلیل ماهیت خاص خود، مدتها به صورت مخفى به حیات خود
ادامه مى داد، و از ترس تركان متعصب و اهل حدیث و فقه، درقرن پنجم
هجرى، جز اصحاب خرد و احباب یکرنگ، كسى از وجود آن و بنیان گذارش
اطلاعى نداشت. با نگاهى به اوضاع و احوال قرن پنجم
هجری
دلیل مخفى نگاه داشتن این مكتب روشن مى گردد.
قرن پنجم هجری
در تب دیانت مآبى غوطه مى خورد و تفتیش عقاید جان مردمان، به
خصوص اهل خرد را به لب آورده بود.
هر یک از اصحاب علم و دانش و حكمت از ترس محدثان و فقیهان قشرى كه رگ
خواب تركان مسلمان نما را در دست داشتند، از ورود به مقولات علمى و
فلسفى كه با معتقدات تعبدى قشریون ناسازگارى داشت، تبرى مي جستند.
چنانچه
اندکی
بیشتر به اوضاع و احوال این قرن آشنائى پیدا كنیم به دلایل مخفى ماندن
این مكتب پى خواهیم برد. زیرا این قرن یکى از تاریکترین و پر حادثه
ترین قرون اسلامی به شمار مى رود، و در عین حال،
دورانی
است
كه گروهى از پرآوازه
ترین مردان تاریخ ساز جهان اسلام در آن به
سر مى بردند. اگر چه از اوایل قرن چهارم دگرگونى هاى عالم اسلام شروع
شد، ولى بیشتر حوادث مهم در قرن پنجم رخ داد، و به قرن ششم كشیده شد.
از جمله :
ـ در این قرن، بغداد مركز خلافت اسلامى در محاصره دو قدرت قوی تر از
خود قرار گرفته بود. در غرب فاطمیون مصر و در شرق تركان سلجوقى. یعنى،
ممالك اسلام به سه قسمت
مجزا تقسیم
شده بود، و اگر امویان اندلس را هم به آن اضافه كنیم، ضعف مركز خلافت
كاملاً
آشکار خواهد شد:
ـ فاطمیون مصر كه با تمام نیرو در تضعیف قدرت خلفاى بغداد مى كوشیدند و
ضربات سختى به پیکر فرسوده خاندان عباسى مى زدند،
خود نیز
مى رفتند تا به دست صلاح الدین ایوبى كرد نژاد كه مى بایست با صلیبیون
مسیحی دست و
پنجه نرم كند، منقرض شود.
-
حكومت مقتدر تركان سلجوقى ایران را وزیر اعظمى(خواجه نظام الملك طوسى)
اداره می کرد،كه
تالى او را در هیچ یک از حكومت هاى مشابه، چه قبل و چه بعد از آن پیدا
نمى كنیم. وزیر اعظمى كه در جواب پیغام پادشاه مقتدرى همچون ملك شاه
سلجوقى كه مى گوید:
-
«اگر مى خواهى بفرمایم دوات از پیش تو برگیرند.»
با گردنفرازى پاسخ مى دهد:
-«دولت
آن تاج به این دوات بسته است، هرگاه این دوات بردارى آن تاج بردارند».
وزیر اعظمى كه دین و دولت هر دو را به دست کفایت خود دارد، و شوكتى به
حكومت سلجوقیان بخشیده است كه هیچ یک از حكومت هاى ترك تا آن زمان به
چشم ندیده بودند.
ـ در این هنگام است، كه خداوند الموت(حسن صباح) بر صحنه ایران تاخت و
تاز می کند و چنان روزگار را بر دشمنان خود سیاه
می سازد
كه از ترس فدائیان
او،
آب
خوش از گلوى هیچ قدرتمندى حتى پادشاهان پائین نمى رود.
مرد جسوری که
یک روز در حضور فرستادهء ملك شاه كه برای رساندن پیغام پادشاه خود نزد
خداوند الموت آمده بود، با دو فرمانی که به دو فدائى می دهد«یکى از
آنان با خنجر شكم خود را می درد و دیگری خود را از برج قلعه به زیر مى
افكند، و هر دو مى میرند».
آنگاه
به رسول ملك شاه مى گوید، برگرد به پادشاهت بگو :
-«من
هفتاد و پنج هزار فدائى نظیر این دو دارم كه در سرتاسر مُلك ملك شاه
پراكنده
اند».
یک بار دیگر نیز خنجر زهر آلوده ای را هنگامی که سلطان سنجر جانشین ملك
شاه، در خواب بود، دركنار بالش او همراه با این پیام، خداوند الموت بر
زمین فرو مى كنند :
ـ «آنكس كه كارد را اینگونه بر زمین درشت فرو مى كند، به سینه نرم
سلطان هم تواند نشاند».
كه معلوم است، چه اثرى، در پى داشته و چه ترسى بر دل سنجر نشانده است.
ـ در گیر و دار این كشمكش ها و زد و خوردهایی
است
که
به فرمان خواجه نظام الملک طوسی پایۀ نظامیه ها در نقاط مختلف عالم
اسلام گذاشته می شود.
در بغداد که مركز خلافت اسلامی
است،
بزرگترین مركز فرهنگى اسلام«نظامیه بغداد» بر پا مى شود، و اُعجوبه اى
بنام
«امام
محمد حامد غزالى»بزرگترین
و قویترین فقیه و متكلم، عالم اسلام، به مقام ریاست این نظامیه تکیه می
زند.
امامی که
با تکیه بر حمایت خواجه خود، نظام الملك، تیغ قلم را از نیام بر مى كشد
و گستاخانه به جنگ فلسفه و حكمت مى رود، و كتاب
«تهافت
الفلاسفه»
را در رد عقاید حكما و فلاسفه مى نویسد، و اهل فلسفه را به خاطر اعتقاد
آنان نسبت به
«قدیم
بودن عالم»
و
«باور آنان به اینکه خدای تعالی به جزئیات حادث از سوی اشخاص احاطۀ
علمی ندارد» و نیز «به گناه آنکه
معاد جسمانى را باور ندارند»،
به تازیانهء شریعت می بندد و به اتهام كفر مى كوبد.
فتوی صادر می کند و قتل آنان را واجب می شمرد، بی
آنكه كسى را یاری آن باشد که پاسخی دهد یا به وی اعتراض کند.
اگر چه
دهه ها بعد از مُرگ
غزالی و بر چیده شدن بساط حکمت و فلسفه در عالم اسلام،«ابن
رشد»
اندلسى به
نجات فلسفه و حکمت
مى شتابد، و در رد«تهافت
الفلاسفه»
غزالى
«تهافت
التهافت»
را مى نویسد
تا
جان تازه ای به حكمت و فلسفه
ببخشد.
اما تلاش او نیز بی نتیجه می ماند، زیرا فلسفه و حکمت چنان از صحنه
زندگی مسلمانان خارج و کفن و دفن شده بود که با دهها «تهافت التهافت»
هم زنده شدنی و قابل بازگشت نبود.
ـ قرن چهارم و پنجم و ششم،
قرونى هستند كه سخت ترین نوع احتناق و تفتیش عقاید بر عالم اسلام
حكمفرما بود، و حكما و فلاسفه شدیدترین آسیب ها و صدمات را از طرف اهل
حدیث و فقه و متشرعین قشرى تحمل می کردند. به عنوان نمونه، حدود یک قرن
قبل از خیام، حسین بن منصور«حلاج»را
به خاطر یک جذبه صوفیانه به دار كشیدند. چند دهه قبل از خیام،
ابن سینا از ترس محمود و پسرش مسعود غزنوى از این شهر به آن شهر فرار
مى كرد و می کوشید تا جان خود را از شرّ این دو سلطان ترك غازى نجات
دهد. نیم قرن بعد از خیام نیز دو تن از فاضلترین
اندیشمندان
و بزرگترین عارفان كه یکى از آن دو(شهاب
الدین سهروردى،
شیخ اشراق)
به یقین در زمره افتخارات ایران و جهان است و چنانچه دژخیمان جان او
را در جوانى نگرفته بودند، بى شك از متفکران بى نظیر عالم بشریت مى شد،
و دیگری(عین
القضاه همدانى)عارف
بزرگ را به تحریک فقها و محدثین به طرز فجیع و ناسزاوارى به قتل مى
رسانند
تا پس از آن هیچکس جرات نیابد که برخلاف شربعت مطلبی بنویسد یا سخنی
بگوید.
با این اوصاف معلوم است كه با وجود جلوه هاى پر جاذبه ای که مكتب خیام
از آن برخوردار بود، چرا این مكتب در کلیت خود به صورت یک سیستم فلسفى
در نیامد؟
فلسفه خیام و سیستم فكرى او را در كجا باید جستجو كرد؟ آیا به جزآنچه
تا به امروز عنوان شده، یعنی غیر از رساله جبر و مقابله و رساله در باب
مشكلات اقلیدس و میزان الحكمه در ریاضیات،
و
رسائل كوتاهى از نوع رساله كون و تكلیف در علم كلیات و تحقیق معنى
وجود، یافت نمى شود؟
این
نوشتجات بیشتر علمى و فقهى هستند،
تا ارائه کنندۀ یک
مکتب
فلسفی.
پس به خاطر كدام نوشته
های
فلسفى،
خیام
را حكیم و فیلسوف و تألى
پور سینا مى دانستند؟
به
خصوص اینكه در زمان حیاتش هنوز رباعیات او آشكار نشده بود..
آیا این فکر به
ذهن
انسان خطور نمی کند كه
شاید
خیام
نیز
آثار فلسفى داشته است؟ آیا كتاب های فلسفى او نیز از میان برده
نشده است؟همانند
بسیاری کتاب های فلسفى دیگری كه در طول تاریخ به آتش كشیده شده،
یا آنها را به آب شسته
و
یا زیر خاكها دفن و نابود كرده
باشند؟آیا
نوشته هاى خیام نیر سرنوشتى نظیر كتاب (رد نبوت) امثال محمد بن زكریاى
رازى، پیدا
نكرده
است؟
جاى هیچ شكى نیست كه به صورت علنى مكتب خیام در كشورهاى اسلامى هیچگاه
بخت مطرح شدن را نداشته است. مكاتبى همچون اسماعیلیه و تصوف مى
توانستند مدتها در پناه تقیه با محدثین و فقیهان كجدار و مریز رفتار
كنند و از این طریق زنده بمانند و نیز با وصل كردن مكتب خود به شریعت
تداوم حیات خود را تضمین کنند، و در صورت لزوم همچون فرزندان شیخ صفى
الدین اردبیلى، لباس تصوف را به لباس تشیع مبدل كنند، و به مراد خود
برسند.
اما
مكتب خیام و مکتب زندقه دو مكتبى بودند، كه علناً و عملاً با اسلام و
مبادى بنیادى آن مخالف بودند،
و
همانطور كه مى دانیم، در طول تسلط اعراب بر ایران و نیز در دوران حكومت
مذهبى صفویه و پس از آن همواره تحت تعقیب و مورد آزار و شكنجه قرار می
گرفتند یا با مرگ مواجه می شدند.
پژوهشگرانى كه در آثار خیام مطالعه كرده اند، همگى معتقدند كه از خیام
جز تعداد
معدودی
رباعى كه گوهر فکر و
چکیدۀ
فلسفۀ
اوست، چیز دیگر بجا نمانده است. با اینهمه محدثین و فقها و واعظان
قشرى، در همه دورانها به هزار و یک بهانه متوسل مىشدند تا از انتشار
افكار و اندیشه هاى او در قالب یک مكتب و یک سیستم فلسفى در میان مردم
جلوگیری کنند. چرا،
براى اینكه خیام بر
خلاف امثال پور سینا كه با كنایه و
راز و
رمز گوشه هائى از حقایقی را آشکار مى كردند،
كه جز برای گروهى اندك(خواص)
قابل درک
و فهم
نبود.،
دانش خود را به زبان ساده و صریح،
در شعر روانی چون رباعیات به جامعه ارمغان كرده است.
چه كسى مى تواند بگوید كه باید حتماً عالم بود و حكیم بود و حكمت و
فلسفه دانست تا معنای این رباعی را فهمید؟ :
گویند
كه فـردوس بـرین خواهد بود
و
آنجا مى ناب و حور عین خواهد بود
گر
ما مى و معشوق گـزیدیم چه باك
چـون
عاقبت كـار چنین خواهد بود
خیام فلسفه اش را به زبان ساده و قابل فهم و درك
همگان
ارائه كرده است به شکلی که حتی برای انسان های عامی و عادی نیز قابل
درک است،
و این همان چیزى است كه متشرعین كاسبكار و محدثین حدیث فروش و فقیهان
ریائى را خوش نمى آمد. كتب امثال زكریاى رازى را مى شد به قیمت های
گزافی خرید و سوزاند و از میان برد، ولى با رباعیات خیام چه مى شد كرد؟
رباعیات؛ كتاب نیست! انسان نیست! معبد و نیایشگاه نیست! كه بشود سوزاند
یا به دار كشید یا آن را ویران ساخت. رباعیات اندیشه است، فلسفه و حكمت
است، منطق و برهان است، ایجاد
كننده شك و بر انگیز ندۀ
تردید است، و مهمتر از اینها،
شعر است. نه شعری
همچون
غزل و قصیده و مثنوى كه به خاطر سپردن آنها آسان نباشد،
بلکه، شعری کوتاه و روان در قالب رباعى است. یعنی ترانه ای که به حافظه
سپردن آن با دو یا سه بار تكرار حتى برای یک انسان بى سواد عامى نیز
کار ساده ایست
و
به
راحتی
می شود آن را به دیگران منتقل کرد. با شعری اینگونه کوتاه و روان و
جذاب چه می باید كرد؟
بیش از صد سال طول كشید تا بذرى كه خیام
افشانده بود
به بار نشیند. یک رباعى بعد از نود سال در كتاب امام فخر رازى پیدا شد.
دو رباعى دركتاب مرصاد العباد نجم الدین دایه یافتند.
یک رباعى در جهانگشاى جوینى و یک رباعى در تاریخ گزیده و یکی در فردوس
التواریخ، تا برسیم به دویستمین سال پس از مرگ خیام كه سرانجام در مونس
الاحرار سیزده رباعى
یک جا
از خیام درج
می گردد.
اینكه اولین رباعى خیام بعد از نود سال در كتاب امام فخر رازى (التنبیه
على بعض اسرار المودعه فى القرآن العظیم)، ذکر شده، نشان دهنده اینست
كه در طول نود سال، رباعیات خیام در همه جا پخش بوده،
اما كسى جرأت و جسارت انتشار آنها را نیافته بود. بدین گونه
که
رباعیات خیام
فقط
دهان
به دهان
مى گشت و همه جا خوانده مى شد.
صد سال پس از مرگ
خیام
دیگر آن اوضاع و احوال پیشین دگرگون شده و وحشت از
فقها
و واعظان فروکش کرده بود.
دورۀ
ترکتازی و بگیر و ببند آنها
نیز
کمابیش به سر آمده بود.
در دوران جدید هیبت و قساوت چنگیز،
دیگر
به متشرعین قشرى مجال نمى داد تا درپی رباعیات خیام به این سو و آن سو
بروند
و مثل دوره های پیش بازار تکفیر خود را رونق دهند و كسانى
را
كه دم از فلسفه و حكمت مى زدند به تهمت كفر و الحاد و زندقه مورد آزار
قرار دهند،
به دار بکشند یا مثله کنند و
یا
به آتش بسپارند. زیرا سرکردگان این قوم یا در لاك خود فرو رفته بودند،
یا مانند نجم الدین رازى زن و فرزندان خود را بى سرپرست و به امان خدا
در میان ویرانگری های خانمانسوز مغول ها رها كرده بودند تا
خود
جان را به سلامت از این دربار به آن در بار برسانند.
همین
نجم الدین رازی
است که
از آستان
خلیفۀ عباسی
به
درگاه
ملک
سلجوقی
می رفت تا تنها كتاب خود(مرصاد العباد)را در آن واحد هم به خلیفه و هم
به سلطان هدیه کند.
در آن دوران بود كه آرام آرام، آن دسته از رباعیات
خیام که جان سالم از حوادث به در برده و سینه به سینه نقل شده و محفوظ
مانده بودند،
بیشتراز پیش سر زبان ها افتادند و از همان زمان بود که روز به روز بر
تعداد آنها افزوده شد.
در مورد رباعیات خیام تحقیقات زیادى شده است و درآن میان چهار تحقیق
محققانه وجود دارد كه عبارت اند از پژوهش هایی که صادق هدایت،
ذكاء الملك فروغى،
على دشتى و محمد على بهرامى انجام داده اند. با توجه به این پژوهش ها
تعداد رباعیات اصیل خیام
را
چنین می یابیم:
صادق
هدایت، یک صدو چهل و دو (142)
رباعى،
ذكاء الملك فروغى، یک صد و هفتاد و هشت (178)
رباعى، على دشتى، هفتاد و چهار (74)
رباعى و محمد على بهرامى یک صد و سى و هشت (138)
رباعى.
در حالیکه امروزه قریب دو هزار رباعى به نام خیام در كتب مختلف درج است
كه تعداد زیادی از آنان کاملاً به شیوه رباعیات خیام سروده شده و با
رباعیات اصیل خیامی كوس برابرى مى زنند. ولى اكثر محققین معتقدند كه
بیش از شصت الى یک صد عدد از این رباعى ها از آن خیام نیستند. البته
همین محققین
منكر این هم نیستند كه به احتمال قوى دهها و
شاید هم
صدها رباعى اصیل خیام نیر در طى قرون به دست دشمنان او یا به وسیله
مردم
نا آگاه
و یا در اثر تصادف و اتفاق از میان رفته
باشد.
با اینحال،
از نظر بحثی که ما آغاز کرده ایم، آنچه مهم است،
اینست كه:
-
خیام نیز همچون همۀ
فیلسوفان، فلسفه خاص خود را داشته، ولى
شرایط
زمانى و مكانی،
دوران مناسبی
برای
نشر افكار واندیشه هاى فلسفى او نبود. لذا شرط بلاغ و مصلحت روزگار را
در آن
دیده بود که
افكار و اندیشه هاى خود را در قالب شعر(رباعى) عرضه کند و آنها را به
محارم و احباب و یاران مورد اعتماد
خویش
بسپارد تا
در
موقعیت مناسبی،
امکان
انتشار آن ها فراهم گردد.
این اصل مطلب است و تا آنجائی که قرائن و شواهد نشان مى دهند، خیام جزو
معدود فیلسوفان ایرانى
است
كه فلسفه خود را بى پرده ارائه داده است. امثال زكریاى رازى که در قرن
سوم هجری با شهامت و گستاخى افكار فلسفى خود را مطرح می کردند، در جو
احتناق قرن چهارم و پنجم هجرى پیدا نمى شدند و
بخصوص
در قرن پنجم هجرى شرط عقل حكم مى كرد كه از ورود به آن
بخش
از مسائل فلسفى كه مغایر با احكام شریعت بودند خوددارى
گردد. در چنین اوضاع
و احوالى،
خیام جز آنکه فلسفه خود را به دوستان نزدیک و محارم خاص خود بسپارد
چاره اى نداشت. اگر بعد از دویست سال مى بینیم که افكار و اندیشه هاى
او آرام آرام نمو می کنند و توسعه می یابند، به واسطهء خردمندى پیروان
خیام است كه مكتب او را در شرایط مناسبی که
پیدا شد
نشر داده اند.
یکى از شگفتى هاى
روزگار
آن است كه
خیام
تنها سراینده اى است كه اینهمه
رباعی
به نام او جعل شده
است.
در میان صدها شاعر با نام و نشان ایرانى، از هیچكدام
از آنها
چنین استقبال بى نظیرى صورت نگرفته است، آیا این امر نشان دهنده جاذبه
مكتب
فکری و فلسفی
خیام نیست؟
افكار و اندیشه هاى خیام به عنوان یک مكتب و مشرب فلسفى مورد قبول و
پذیرش مردم قرار گرفته است، بدون آن که در شکل و قالب یک سیستم فلسفی
عرضه شده باشند. وجود اینهمه رباعى که به خیام نسبت داده
شده است،
نشان می دهد که
اندیشمندان
بسیاری از مكتب او پیروى مى كرده اند، و چنانچه آن گروه از شیفتگان وی
را که ذوق سرودن شعر نداشتند و نیز
کسانی
را كه اشعار مکتوب از آنان بر جای نمانده است در نظر آوریم، طرفداران
او
در دوران های متمادی شامل ملیون ها انسان خواهد بود.
ما در اینجا از شاعران نامدارى همچون حافظ سخن نمی گوییم كه در
اشعارخود به استقبال
ترانه های
خیام رفته است، همچنانكه از سعدى و مولانا و امثال آنها نیز حرفى نمى
زنیم. منظور ما كسانى
هستند
كه به تأثیر از ترانه های خیام و اندیشه های وی کوشیده اند تا همچون
خیام،
افكارشان
را در قالب شعر عرضه کنند.
خیام كیست و چه مى گوید؟
اكثر كسانى كه در افكار و اندیشه هاى او تحقیق كرده اند، خیام را دهرى
مذهب دانسته اند. اگر مذهب دهرى را مترادف با مسلك طبیعیون بگیریم و
معادل با آراء کسانیکه به قدیم بودم عالم اعتقاد دارند، بنظر من دهرى
بودن خیام را می باید به گونه ای دیگر معنا کرد،
زیرا خیام در بنیاد، منكر وجود آن مدبرى نیست كه آفرینش كل هستى به او
منسوب است.
خیام به صراحت مى گوید كه عقل
او
اجازۀ
ورود به چنین مسائلى را به وی نمی دهد.
به همین علت نیز
هیچگاه ـ چه مستقیم و چه غیر مستقیم ـ منكر خدا
نمی شود.
مهمتر
از همه اینکه
اصولاً به چنین مسائلى توجه ندارد.
|