|
نوروز
جمشيدی :
رويه
1 2
3
4
نوروز باستانی
آغاز زندگانی
شادی و شادمانی
نوروزتان خجسته
حاجی فيروز:
حاجی فيروزه، سالی يکروزه
ارباب خودم سلام و عليکم ارباب خودم سرتو بالا کن
ارباب خودم بزبز قندی ارباب خودم چرا نمی خندی
و يا:
آتش افروز آمده، سالی يک روز آمده
آتش افروز صغريرم سالی يک روز فقيرم
روده و پوده آمده هر چی نبوده آمده.
آمدنِ حاجیپيروز يا حاجیفيروز يا آتشافروز که با لباسِ سرخرنگ و
شليته و کلاهی دراز و رنگی و باز هم بيشتر سرخفام و دايره زنگی يا
زنگدار کوچکی در دست و چهرهای دود زده و پيش از نوروز با آواز خوانی
و پايکوبی و دستافشانی پيروزی بهاری بر سرمای زمستانی را مژده
میدهد و آمدن نوروز پيروز و جشن عيد را جار میزند نيز از نشانههای
است که شادمانی نوروزی و بايستگی بشادی نشستن در نوروز را به همگان
نويد میدهد. درباره پيدايش حاجی فيروز زياد ننوشتهاند ولی نگارنده
و گردآورنده اين جستار در در جايی خواندم و يا از بزرگواری شنيدم که
حاجی فيروز نمود سياووش میباشد که با سرفرازی از آتش بيرون
آمدهاست. رخت سرخ رنگ تن او نيز نشانگر شرارههای آتشیمیباشد که
او با سرفرازی و تندرستی از آن گذر کرده و با شادی از آن بيرون
آمدهاست. البته پرفسور فرهنگمهر ايرانشناس نامی، با گمانزنی، سنت
حاجیفيروز را به زمان عمرابن عبدالعزيز نسبت میدهند. در باره اين
مورد در بخش نوروزی همين نشريه و هنگاميکه از کوسه برنشين يا مير
نوروزی سخن میرود بيشتر خواهيم نوشت.
بهر روی شادروان انجویٍِشيرازی آمدن حاجی پيروز را نشانه آمدن عيد
میداند و در اين باره مینويسد:
"ظاهر شدن حاجی فيروز در تهران و آذربايجان، نوروز نثار در قزوين،
عروس گلی در گيلان و خواندن اشعاری در تعريف نوروز، آمدن عيد را مژده
میدهند.)
مير نوروزی يا کوسه
بر نشين:
مير نوروزی يا کوسه برنشين که بهار نشين هم خوانده شدهاست از رسم
هايی میباشد که ايرانيان در هنگام نوروز برگزار میکردند. اين رسم
بدينگونه بود که در روزهای نوروزی برای ايجاد شادی و شادمانی بيشتر
در ميان مردم، شخص خنده دار يا مضحکی را مانند شاهان و اميران
میآراستند و او بيشتر سوار بر خر و گاه اسب به کوچه و خيابان میآمد
و در حاليکه بسياری از نوکران و چاکران پيرامونش را گرفته بودند به
مسخرگی میپرداخت و به هر کسی دستوری میداد و باج و خراج میگرفت و
....
يکی از پزشکان هم ميهن درباره اين رسم که خود در سال ۱۳۰۲ خورشيدی و
در بجنورد برگزاريش را بچشم خود ديدهاست مینويسد:
"... در دهم فروردين ديدم جماعتی کثير_(گروهی زياد)_ سواره و پياده
میگذشتند. يکی از آنها با لباسهای فاخر بر اسب رشيدی نشسته و چتری
بر سر افراشته بود. جماعتی هم سواره در جلو و عقب او روان بودند. يک
دسته هم پياده بعنوان شاطر و فراش بودند که بعضی چوب در دست داشتند و
بر سر هر چوبی سر حيوانی از قبيل گاو و يا گوسفند بود. يعنی استخوان
جمجمهی حيوانی و اين رمز آن بود که امير از جنگی فاتحانه برگشته و
سرهای دشمنان را با خود میآورد. دنبال اين جماعت، انبوه کثيری از
مردم متفرقهی بزرگ و خرد روان بودند و هياهوی بسيار داشتند. تحقيق
کردم، گفتند در نوروز يک نفر امير میشود و تا سيزده عيد، حکمفرمای
شهر است, به اعيان و اعزهی شهر حواله نقد و جنس میدهد که همه کم يا
زياد تقديم میکنند. باين طريق که مثلا حکمی مینويسد برای فلان
متعين_(پولدار)_ که شما بايد سدهزار تومان تسليم صندوقخانه کنيد.
البته مفهوم اين است که سد تومان بدهيد, اين سد تومان را کم و زياد
میکردند ولی بهر حال چيزی گرفته میشد. غالب اعيان به رضا و رغبت
چيزی می دادند، زيرا جزو عادات عيد نوروز و به فال نيک میگرفتند. از
جمله به ايلخانی هم مبلغی خواله میدادند که میپرداخت. بعد از تمام
شدن سيزده عيد، دورهی امارت او بسر میآمد و گويا در يک خانواده اين
شغل ارثی بودهاست."
دکتر فرهنگمهر، هنگاميکه درباره زمان پيدايی حاجی فيروز گمان زنی
میکند، میآورد:
"سنت حاجی فيروز ممکن است به زمان عمرابنعبدالعزيز خليفه اموی
برسد. آمدهاست که در زمان اين خليفه اموی مرد کوسهای را که
گندمگون، خوشرو و گشاده زبان بود و خوشقدم شناخته شدهبود به
"ميرنوروزی" بر می گماشتند، بر الاغی سفيد سوار کرده و در شهر می
گرداندند. در جلوی او مردی با جامه و در پشت او مردی که چتر سفيدی را
بالایِسر ميرنوروزی نگاه میداشت حرکت میکردند و بدنبال آنها مردم
شادی و پايکوبی میکردند. مير نوروزی کلاغ سياهی که پايش بسته بود در
دست چپ داشت و نشانهای بود از سپری شدن سختی و سردی زمستان، و
بادبزن سفيدی در دست داشت که آنرا میجنباند. باين معنی که غم و
اندوه اهريمنی را با سپيدی اهورايی از همه دور کند. مردمی که بدنبال
مير نوروزی حرکت میکردند، دنبال سور و سات بودند. اين مراسم سيزده
روز بدرازا میکشيد."
در زمان يکی از خليفههای اسلامی حادثهای روی داد که شايد اندکی به
واژه و نام "ميمنت" که در تاتر روحوضی يا تخته حوضی ما بکار میرود و
حاجی فيروز نيز باز گردد. رويداد از اين قرار بود که در هنگام
برگزاری جشن نوروز خليفه با جامهای زربفت بر تخت می نشست و کسی که
از آوای خوشی برخوردار بود و بخوش قدمی شهرت داشت و "ميمنت" ناميده
میشد، اجازه واردشدن میخواهد و پس از اينکه خليفه بهاو اجازه ورود
می داد از او میپرسيد :"از کجا میآيی و چه پيامی داری؟ و ميمنت
ترانه خوان تبريک نووروزی میخواند. در هنگامه يکی از اين ترانه
خوانیها، ردای متوکل خليفه عباسی بپايش گير میکند و بزمين میافتد.
خليفه خرافه پرست افتادنش را از بدقدمی ميمنت دانسته دستور کشتن او
را میدهد. ميمنت که باهوش و حاضرجواب باشد با تيز هوشی میگويد،: ای
خليفه انصاف بده آيا ديدن من برای شما بديمن بود بود که بسلامت از
زمين برخاستيد و يا ديدن شما برای من که حالا بايد کشتهشوم. خليفه
از اين حاضر جوابی ميمنت خوشش میآيد از کشتنش در میگذرد.
سيزده بدر، به آب سپردن سبزههای بوروزی و
سبزه گرهزنی:
سيزده بدر
سال دگر
بچه بغل
خونه شوور(شوهر)
جشن نوروز دوازده رووز به درازا میکشيد و در سيزدهمين روز
خانوادهها گروهی به بيروون از شهر و ده میرفتند و در دشت و دمن به
شادی و شادمانی و پايکوبی و دستافشانی میپرداختند و میپردازند.
در روز سيزده نوروزی که سيزده بدر ناميده میشوند خانواده ها بيشتر
بگونه ای گروهی به دامنه کوه و دشت و هامون می روند و با شادی و
شادمانی روز خود را سپری میکنند. در اين روز سبزههايی را که پيش از
نوروز روويانده بودند به آب روان میسپارند.
رسم است که در اين روز دوشيزگان سبزه گره میزنند و همزمان با گره
زدن سبزه و ترانهوار اين سرود را میخوانندإ
سيزده بدر سال دگر بچه بغل خونه شوور(شوهر)
رويه پيشين
رويه پسين |