| مرگ کیخسرو |
|
|
|
| نوشته شده توسط از: مرتضی ثاقبفر |
| پنجشنبه ، 18 آبان 1391 ، 07:53 |
|
آنکس که به بند بسته باشد هرگز که دهدش پادشایی گر بنده نئی چرا نه از تنت این بند و گره نمیگشایی زادن کیخسرو و دوران کودکیاش همانند یکی دو تن از بزرگترین پهلوانان شاهنامه چون فریدون و زال و رستم آکنده از شگفتیها و رمزها و پیچیدگیهاست. پدرش سیاوش و مادرش فرنگیس است.
"ناصرخسرو" مرتضی ثاقبفر (عضو انجمن دانشوران انجمن پژوهشی ایرانشهر)- کیخسرو از پیچیدهترین قهرمانان بخش داستانی شاهنامه است. دیریازترین و برجستهترین نبردهای ایران و توران یا به سخنی پیکارهای میان نیکی و بدی، در زمان او به دست او انجام میگیرد و بفرجام به سود نیکی پایان میپذیرد. این دوره از نبردهای پیاپی ایرانیان که گاه بیفرماندهی و لیک بیشتر با فرماندهی رستم انجام میشود با همهء دلاوریها و نیرومندی بیانباز او هیچگاه به پیروزی کامل و برکندن ریشهی بدی نمیانجامد و در همه نبردهایی که ایرانیان پیروز میشوند افراسیاب میتواند بگریزد و پس از زمانی، گرچه گاه دراز، بازگردد و رنجی تازه و دردی نو بیآفریند. اما سرانجام این دشواری به دست کیخسرو است که گشوده میشود و گو اینکه افراسیاب پس از نبردهای بسیار از چنگ او نیز میگریزد و حتی در کوهها و دریاها منزل میکند، لیک چنانکه گویی رسالتی ورجاوند و آسمانی بر عهدهی کیخسرو است آن قدر او را دنبال میکند تا سرانجام در نابودی او کامیاب میشود. شگفت آن است که از زمانی که جنگ اصلی و بزرگ کیخسرو با افراسیاب آغاز میشود و خود او به تن خویش به میدان کارزار میشتابد تا هنگامی که این نبردها پایان میگیرد و کیخسرو با آن حال شگفت خودکشی میکند و دل از جهان میپردازد، همه جا چهرهء پرفروغ رستم به گونهای بیپیشینه در سایه قرار میگیرد و همچون گذشته به چشم نمیآید. تو گویی تابندگی چهره کیخسرو یا پرتو رسالت او چنان پرتوان است که شخصیت دوستداشتنی و بزرگ رستم را با همه سترگیش در خود فرو میپوشاند. زادن کیخسرو و دوران کودکیاش همانند یکی دو تن از بزرگترین پهلوانان شاهنامه چون فریدون و زال و رستم آکنده از شگفتیها و رمزها و پیچیدگیهاست. پدرش سیاوش و مادرش فرنگیس است. یعنی از سوی پدر زاده کیکاوس شاه ایران و از سوی مادر زاده افراسیاب شاه توران است. از بیم آهنگ بد افراسیاب در دامن کوهستان با شیر گاو پرورده میشود و در آغاز کودکی هنگام روبرو شدن با نیای خود و به سبب خطری که از سوی او گمان میرود، بنا به آموزش پیران ویسه خود را به نادانی میزند و افراسیاب را میفریبد. بدو گفت کز دل خرد دور کن چو رزم آورد پاسخش سور کن مرو پیش او جز به دیوانگی مگردان زبان جز به بیگانگی و چنان هوشیارانه چنین میکند که پیران را شگفتزده میسازد وافراسیاب را خام و نابهوش. چنان که افراسیاب جای گمانی در ناخبردی او نمیماند. بدو گفت (به پیران) کاین، دل ندارد بجای ز سر پرسمش، پاسخ آرد ز پای نیاید همانا بد و نیک ازویی نه زینسان بود مردم کینهجوی و سپس کیخسرو میبالد و بزرگ میشود تا به یاری گیو همراه با مادرش و رویدادهای شگرف به ایران میگریزد و سرانجام دارنده تخت شاهی ایران میشود. او از همان آغاز جز یک وظیفه و یک آهنگ برای خود نمیشناسد و آن برکندن تخم کینه و پلیدی از جهان است که در آن روزگار به چهره موجودی چون افراسیاب جهان را به آشوب کشانده بود. بیگمان آهنگ او آهنگ تازهای نبود و خواستاران و داوکاران این کار نیز پیش از او و در زمان او اندک نبودند، لیک وی با ارادهای بیمانند و حسابگری باریک و دلیری بسیار گامبهگام پیش میرود و سرانجام پیروز میشود. در راه هدف که خود ورجاوند میداردش از هیچ کاری باک ندارد و حتی در همان آغاز برای بدست آوردن تخت شاهی ایران با طوس به کشمکشی سخت میپردازد که داستانش را جای دیگری بیان کردهایم.[۱] هم در زمان او و در راه همین هدف است که پهلوانان پرآوازه تورانی چون هومان و پیران یک یک کشته میشون دو سرانجام نیز افراسیاب و گرسیوز از پای در میآیند. بیگمان این نبردها برای ایرانیان نیز بدون بهایی سنگین تمام نمیشود و سوگنامه فرود و مرگ دردناک بهرام و کشته شدن هفتاد فرزند گودرز از برجستهترین و تلخترین میوههای این نبردها هستند. لیک فرجام این پیکارها آرامش و آسایش مردمان جهان است. از آن پس به تخت کیان برنشست / در بار بگشاد و لب را به بست نبشتند نامه به هر کشوری / به هر نامداری وهر مهتری که روی زمین از بد اژدها / به شمشیر کیخسرو آمد رها یکی سور بد در جهان سر به سر / چو بر تخت بنشست پیروزگر براستی کار کیخسرو کار خُردی نبوده است. چنان که گفتیم رستم نیز با همه دلیری و اندیشه چارهگرش هیچگاه نمیتواند در برکندن تخم بدی به طور قطعی کامیاب شود و هر بار تنها کوبهای کاری بر دشمن میزند. کوبهای که با همه کاری بودنش نابودکننده نیست و پنجههای بریدهی این اژدهای هزار پا از نو میبالد و نیرو میگیرد و دشواریها و رنجهای تازهای میآفریند. بدینسان پیداست که اکنون با نابودی کامل این اژدها و پالوده شدن جهان از وجود نامیمون او هنگام آن است که کیخسرو به آبادانی جهان پردازد و او که جهان را از بدیها پیراسته بود آنگاه آن را به نیکیها بیاراید. و البته میدانیم که تا شصت سال که در سنجیدار زمانی شاهنامه زمانی بسیار کوتاه است چنین نیز میکند. بر این گونه تا سالیان گشت شصت / جهان شد همه شاه را زیردست جهان از بداندیش بیبیم شد / دل اهرمن زین به دو نیم شد لیک در اوج کامیابی و پیروزی ناگهان به اندیشه مرگ و خودکشی میافتد. چنین اندیشهای در تاریخ جهان در افسانههای ملتها براستی شگفت و نایاب است. خسروی نیرومند که بنابه اساطیر نیرومندتر و دادگرتر و خردمندتر از او نبوده است درست در کمال نیرومندی و پیروزی، فیلسوفانه درباره خود و جهان به داوری بنشیند و چاره کار خود را در خویشتنکشی جستجو کند. پر اندیشه شد مایهور جان شاه / از آن رفتن کار و آن دستگاه همی گفت ویران و آباد بوم / ز چین و ز هند و ز توران و روم هم از خاوران تا در باختر / ز کوه و بیابان ز خشک و ز تر سراسر ز بدخواه کردم تهی / مرا گشت فرمان و گاه مهی ز یزدان همه آرزو یافتم / و گر دل همه سوی کین تافتم لیک: روانم نباید که آرد منی / بداندیشی و کیش آهرمنی ناگهان دچار این دلهره میشود که حال که سراسر جهان را از بدخواه تهی کردهام و همه آرزوهای خویش را یافتهام مبادا گرفتار خودخواهی شوم و روانم دچار بداندیشی، منی، و کیش اهریمنی گردد. او خسرو نادانی نیست. از تاریخ شاهان پدران خودآگاه است و دانش و زیرکی او چنان است که بیش از هر شاه دیگری در کارهای خود با بزرگان ایران و سودگان روزگار میسگالد در حالی که شاید کمتر از هر شاهی بدین کار نیاز دارد. تفاوت ژرفی است میان او و دیگری شاهان ایران از جمله نیایش کیکاوس که میبایست در هر گام دستوری یا بزرگی و ریش سپیدی لگامش زند و راه درست را به او بنماید. کیخسرو خردمندی است که تاریخ را همچون آئینه سنگدل زمان در پیشرو دارد. از این رو شاید چندان شگفت نباشد اگر به چنین شور و دلهرهای گرفتار میشود. شوم همچو ضحاک تازی و جم / که با سلم و تور اندر آیم به زم به یک سو چو کاوس دارم نیا / دگر سو چو توران پر از کیمیا چو کاوس و چون جادو افراسیاب / که جز روی کژّی ندیدی به خواب هم به گذشته دور مینگرد و هم به گذشته نزدیک. هم آزمایش بیگانگان در پیش روی اوست و هم آزمون نزدیکان و خویشان. مگر جمشید آن دادگر و خردمند بزرگ نبود که هرچه نیرویش افزون شد خردش کاستی گرفت و جز خویشتن را به گیتی ندید تا آنکه به فرجام فرّه ایزدی از او بگسست. منی کرد آن شاه یزدانشناس / ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس چنین گفت با سالخورده مهان: / «که جز خویشتن را ندانم جهان هنر در جهان از من آمد پدید / چو من نامور تخت شاهی ندید جهان را بخوبی من آراستم / چنانست گیتی کجا خواستم خور و خواب و آرامتان از من است / همان کوشش و کامتان از من است.» چو این گفته شد، فرّ یزدان ازوی / بگشت و جهان شد پر از گفتوگوی و بادافره این نابخردی و ناسپاسی البته چیزی جز ترکتازی ابلیس یا اهریمن نیست که همچون ضحاکی را بر مردم چیره میگرداند که تا هزار سال مارهای سردوش او –این کنایههای گویا و زیبا- از مغز سر تودههای مردم خورش جویند. نهان گشت کردار فرزانگان / پراکنده شد کام دیوانگان هنرخوار شد، جادویی ارجمند / نهان راستی، آشکارا گزند شده بر بدی دست دیوان دراز / به نیکی نرفتی سخن، جز به راز و یا فریدون که جهان را میان سه فرزندش بخش کرد و بدینسان ندانسته تخم فتنهای تازه کاشت. و یا کیکاوس که دستگاهش جز بر شانههای نیرومند و بازوی توانای رستم نمیتوانست پایدار بماند و آنگاه پس از هر پیروزی به هوس تازهای میپرداخت، یا آهنگ آسمان میکرد یا قصد پیکار دیوان و سرزمین هاماوران. و یا افراسیاب دژخوی که برای رسیدن به تخت شاهی حتی دمی از دروغ و نیرنگ نایستاد. در کشتن برادری مهربان و اندیشمند چون اغریرث لحظهای تردید نکرد و از نابودی سیاوش بیگناه و حتی فرزند خود فرنگیس و کیخسرو باک نداشت. آیا هیچ پایندان استواری هست که او نیز با این جاه و پایگاه گرفتار همین سرنوشتها نشود و به بیراهه نگراید؟ به یزدان شوم یک زمان ناسپاس / به روشن روان اندر آرم هراس ز من بگسلد فرّه ایزدی / گر آیم به کژّی و راه بدی و آنگاه: هنر کم شود ناسپاسی به جای / روان تیره گردد به دیگر سرای ز من نام ماند بدی یادگار / گل رنجهای کهن گشته خار اگر ما راستای اندیشه خویش را در راستای اندیشه فردوسی سامان دهیم یعنی اگر اندیشه امروزی خود را در درون دستگاه اندیشهای شاهنامه بگنجانیم بناچار خواهیم پذیرفت که کیخسرو با شکستن افراسیاب، همچون پیامبری بزرگ در گشودن بزرگترین پرسش و گره دوران خویش کامیاب گشته است. اگر این درست است که تور و فرزندانش فریبخورده اهرمنند و ازاینرو ابزار دست او، اگر این درست است که نخستین ستمکاران و آغازگران تجاوز هم ایشانند نه ایرانیان و در مجموع حق با ایرانیان است نه با آنها، پس در این گمانی نیست که کیخسرو –در چهارچوب دستگاه فکری شاهنامه- تخم پلیدی را از بیخ کنده است و براستی در روند تاریخی شاهنامه چنین نیز هست و با مرگ افراسیاب یک دوره پیکارهای تاریخی نیکی و بدی و روشنی و تاریکی پایان مییابد. و پیکارهای تازه که به وسیله اسفندیار به فرجام میرسد بر سر دین بهی و پراکنده کردن آن در جهان است و از بُن شاید میبایست همچون کیخسروی جهان را از پلیدیها بپیراید تا زمان برای پراکندن دین بهی آماده شود. چنان که دیدیم این کار چنان بزرگ است که رستم، این قهرمان یگانهء شاهنامه، با همه منش افسانهایاش و با همه نیروی تن و اندیشهاش نمیتواند این مهم را از پیش پای بردار مگر در رکاب شخصیتی همچون کیخسرو. بنابراین مردی که چنین کار بزرگی را پیش برده است و این همه را نتوانسته مگر به برکت خواست و پشتکار و ذهنی آفریننده و کوشنده، و نه مردی است زودرنج و پیکارگریز، نه جوانی دلسپرده و بند سهشهای ناپایدار، و نه شاهزادهای کنارهجو و عارفمنش، اینکه که دچار چنین دلهرهء آزاردهندهای میشود باید درباره آن اندیشید. شاید گفتگویی در این باره بیسود نباشد که کسانی کوشیدهاند کیخسرو را کنارهجویی عارف یا نیمهعارف نشان دهند که به گمان ما این درست نیست. گرچه اگر ما بخواهیم تکتک داوریهایی را که اینجا و آنجا درباره فردوسی و ارزش کار او انجام شده بررسیم سخنمان دراز خواهد شد و سودی نیز در این کار نیست و ازاینرو و از این رو برتر آن میدانیم که تنها داوری خود را بیان کنیم. با این همه از آنجایی که خوشبختانه یا بدبختانه تمام این داوریها کمتر به تحلیل اندیشهها و روحیه چیره بر شاهنامه پرداختهاند و این کاری است که تازه آغاز شده، بنابراین با کوتاهی به یکی از این تحلیلها که از کیخسرو و کردار او نیز سخن گفته است میپردازیم. این نوشته چنان که گفتیم میکوشد کیخسرو را کنارهجویی عارف نشان دهد و شگفت آنکه وی را به سبب خودکشی مرموزش با ایرج و سیاوش در یک رده میگذارد که آری: «در شاهنامه به چند پهلوان نیمه عرفانی برمیخوریم مانند ایرج و سیاوش و کیخسرو» و شگفتتر آنکه پس از این اندیشه نادرست داوریش را کمابیش به سراسر شاهنامه و دستگاه فلسفی آن نیز میگسترد بدینسان که گویا شاهنامه از اندیشه زروانی زمان ساسانیان اثر پذیرفته و اندیشههای شاهنامه «سرچشمه فکر اغتنام وقت و ناپایداری جهان در ایران بعدازاسلام قرار گرفته» و یا: «در واقع سرچشمه فکری را که به نام خیام شهرت یافته و شعرای دیگری منجمله حافظ نیز بدان توجه خاص داشتهاند باید در شاهنامه جست.» در این که این گونه داوریها تا چه اندازه درست هستند یعنی اینکه اندازه تأثیر اندیشه زروانی در شاهنامه چقدر است و یا اندیشه ناپایداری جهان تا چه اندازه در شاهنامه رخنه کرده است سخن را به جای شایسته میگذاریم[۲] و اکنون تنها به آنچه درباره کیخسرو گفته شده است میپردازیم. نخست به ایرج مینگریم. میدانیم که ایرج سوّمین فرزند فریدون و کهترین آنهاست. فریدون پس از آزمایش منشهای نیک و بد سه فرزند، ترکستان و چین را به تور، روم را به سلم و ایران را به ایرج میبخشد چرا که سلم را فریبکاری چارهگر، تور را پردلی تند و ایرج را دلیر و هشیار و آهسته میبیند. حال این که چرا فریدون آگاهانه چنین تصمیمی میگیرد و بیش از نیمی از جهان را به دو فتنهگر میسپارد، بماند. در هر حال سلم و تور پس از نیرو گرفتن، از سر رشک و آز و بدخواهی آهنگ جاه و جان ایرج را میکنند و در دوّمی کامیاب میشوند. در این میان اندیشه و چارهسازی از سلم است و کردار از تور. نامهای به فریدون میفرستند و به تهدید و گستاخی خواهان سر ایرج میشوند چرا که باور دارند: نه ما زو به مام و پدر کمتریم / نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم و فریدون افسرده و خشمگین، شگفتزده و بیآرام پاسخ میدهد که: ز پند من ار مغزتان شد تهی / همی از خردتان نبود آگهی ندارید شرم و نه بیم از خدای / شما را همانا همین است رای به تخت خرد برنشست آزتان / چرا شد چنین دیو انبازتان؟ کسی کاو برادر فروشد به خاک / سزد گر نخوانندش از آب پاک و آنگاه همچون پدری که بر خوی فرزند بخوبی آگاه است به اندرز ایرج مینشیند که به این آزمندان بدکام تسلیم نشود: تو گر پیش شمشیر مهرآوری / سرت گردد آشفته از داوری اما ایرج از همان آغاز واکنشی پیکارگریز و کنارهجو دارد: چنین داد پاسخ که ای شهریار / نگه کن بدین گردش روزگار که چون باد بر ما همی بگذرد / خردمند مردم چرا غم خورد به آغاز گنج است و فرجام رنج / پس از رنج، رفتن ز جای سپنج چو بستر ز خاک است و بالین ز خشت / درختی چرا باید امروز کشت که هرچند چرخ از برش بگذرد / تنش خون خورد بار کین آورد منش صلحخواه و کنارهجوی شاهزادهای که رنگی از عرفان نیز بر خود دارد از این سخنان به نیکی پیداست. روشن است که ایرج بر کنار از هرگونه جاهخواهی و جنگ و ستیز است. جهان را همچون بادی گذران میداند که خردمند نباید در اندوه آن باشد. فرجام زندگی و از بن خودِ زندگی رنج است و سپس مرگ. و حال که هیچ کس را از مرگ رهای نیست چرا باید درختی کاشت که میوه و بارش کینه باشد. آری درست است این اندیشهها همان اندیشههایی هستند که اندرزگر ناپایداری جهان و سودجستن بیاندوه از دمها و لحظهها میباشند. حال که گروهی آزمند و بداندیش خواهان این جهانند و ناآگاه از فرجام خویش، که جز مرگ نیست، ددمنشانه از پی جاه و گاه، از ریختن خون مردمان حتی پدر و برادر باک ندارند، پس باید جهان را بدیشان سپرد و رهایشان کرد تا سرانجام خود از روزگار بیآموزند! ایرج گوش نیوشندهای برای پندهای پدر آزموده و دلاور خویش ندارد که: بدو گفت شاه: ای خردمند پور / برادر همی رزم جوید تور سور؟! و فریدون را شگفتزده و اندوهگین به جای میگذارد و خود با مردانی اندک به پیشباز مرگ میرود و در برابر گرگمنشانی چون تور و سلم نیز از نو همان سخنان را باز میگوید: من ایران نخواهم، نه خاور نه چین / نه شاهی، نه گسترده روی زمین بزرگی که فرجام او تیرگیست / بر آن مهتری بر، بباید گریست سپهر بلند ار کشد زین تو / سرانجام خشتست بالین تو مرا تخت ایران اگر بود زیر / کنون گشتم از تاج و از تخت سیر سپردم شما را کلاه و نگین / بدین روی با من مدارید کین جز از کهتری نیست آیین من / مباد آز و گردنکشی دین من بسنده کنم زین جهان گوشهای / به کوشش فراز آورم توشهای جهان خواستی، یافتی، خون مریز / مکن با جهاندار یزدان ستیز گذشته از آنکه این گونه اندیشهها از بُن با بنیاد فلسفه و جهانبینی ایرانی که در اسطوره و کیش ایران کهن پرورده شده و انسان را یاور اهورامزدا و موظف به آبادی جهان و نیکوکاری میداند و بنابراین نگرشی مثبت به زندگی این جهانی دارد، متناقض است و بسیار به دیدگاه منفی هندیان به گیتی نزدیک است، در این جا نیز آشکار است که ایرج پاکدلانه لیک به خطا، دانسته و ندانسته به پایگاه شاهی ایران از دریچه گرایش و سود و زیان شخصی خود مینگرد، بی کمترین شناختی از مسئولیت و نقشی که در نیکبختی یا تیرهبختی مردم میتواند داشته باشد. تو گویی شاهی ایران ملک مطلق اوست که اینسان به دیگران میبخشد. و آنگاه به چه کسانی؟ به آزمندانی خونریز چنان که خود خستوست. و آیا اگر هر کس دیگری از راه میرسید و خواهان تاج و گاه ایرج میشد او نیز به دستاویز پرهیز از خونریزی باید اینسان فروتنانه از مقام خویش چشم میپوشید و به گوشهای از جهان بسنده میکرد؟ و آنگاه پرهیز از ریختن خون چه کسی؟ خون خودش به تنهایی یا خون همهء مردمش؟ او از کاشتن درختی بیم دارد که گویا میوهاش کینه و کشتار خواهد بود. لیک آیا برای برانداختن ریشهء جنگ و خونریزی و مردمکشی باید به نیروی جنگافروزان و مردمکشان گردن نهاد و به گوشهای از جهان بسنده کرد، یا باید به پیکارشان برخاست؟ بدینسان، ایرج که همیشه گریزان از پیکارها و کینهجوییهاست، با کردار خویش پیکارساز و کینهآفرین میگردد. به جای آنکه خونریزان را از میان بردارد به آنها تسلیم میشود. سیاوش نیز کمابیش چنین است. لازم به یادآوری نیست که ما نمیخواهیم در این جا منشهای این سه گرامی را از سویها و راستاهای گوناگون با یکدیگر بسنجیم و یا به بیان تکتک و خردخرد انگیزههای رفتار ایشان بپردازیم. این بررسی و بویژه پژوهش همهجانبه در منش سیاوش از آنِ جای شایسته خویش است و ما نیز آن را به همان جا میسپاریم که داستانی دلکش است. آنچه در اینجا برای ما اهمیت دارد گونه برخورد این سه با جهان و دشواریها آن است. در هر حال به گمان ما سیاوش نیز در برخورد با پلیدیها و دشواریها، مجموعاً روشی همانند ایرج دارد. او جوان ستمدیدهای است که در آغاز جوانی فدای هوسها و چارهسازیهای سودابه خوبروی و زشتخوی، و پدرش کیکاوس میشود. کیکاوس به سبب دلباختگی به این زن انیرانی اهرمنخو، از بودش فرزند خود ناخشنود است و پیوسته، دانسته و ندانسته، و خواسته و نخواسته، در کمین زندگی اوست. هر بار که بیگناهی فرزند بر او درست میشود باز به شوَنْد سستی و نیز مهری که به آن زن خوبروی دارد در راندن و نابودی او کوتاهی میکند و در اثر فرآموزیهای آن ناپاک جامه دوباره به فرزند بدگمان میشود. سیاوش را به درون آتش میفرستد با آنکه در درون نهفته خود کمابیش به بیگناهیش خستوست، و سپس به نبردی بیفرجام با افراسیاب شاید به این آرزو که دیگر بازنگردد و او را از دغدغه خود رهایی دهد. و چنین نیز میشود چه سیاوش نیز خود خواستار آن است. مگر کم رهایی دهد دادگر / ز سودابه و گفتوگوی پدر شرم و اندوه و منش پیکارگریز سیاوش او را به درون آتش میکشاند لیک به پیکار با آتشافروزان نمیکشاند. به هنگام رفتن در آتش باور دارد که: ور ایدونک زین کار هستم گناه / جهانآفرینم ندارد نگاه سیاوش نیز میخواهد چون ایرج به گوشهای از جهان بسنده کند و دور از ریمنیها روزگار را در جایی به آسودگی بگذراند، حتی اگر چنین جایی در سرزمین دشمنی پلید و خونریز چون افراسیاب باشد. او در برابر فرومایگیها و گفتارهای زشت و نادرست سودابه تنها به دفاع از خویش بسنده میکند و با آنکه بارها بیگناهیش آشکار میشود باز آماده پای نهادن در آتش میگردد. و چرا چنین میکند؟ که چه شود؟ که بیگناهی خویش را ثابت کند؟ یا خرد پدر را باز آورد؟ یا هر دو؟ در هر حال پای نهادن او در آتش خرد پدر را باز نمیآورد –که این میبایست هدف اصلی و راستین سیاوش باشد- لیک بیگناهی خود او را آشکار میکند. بهر شمار کیکاوس مهر زن را بر فرزند پاکدامن ترجیح میدهد. بدینسان نرمی و پیکارگریزی سیاوش هیچ چیز را دگرگون نمیکند و هیچ چیز را ثابت نمیکند و پیکارگریزی سیاوش هیچ چیز را دگرگون نمیکند و هیچ چیز را ثابت نمیکند جز بیگناهی خود او را. یعنی آنچه را که فردیتر و فرعیتر است. سیاوش هر جا پایش را میگذارد انبوهی از فریبکاریها، دستانها، تنگچشمیها، گرانسریها و خودخواهیها دورش را میگیرند. تو گویی این صفات هیچ منشی را، همچون زمینهای برای آزمایش و پرورش خود، بهتر از پیکارگریزی، شرم، معصومیت و ناتوانی سیاوش نمییابند و تنها با اوست که میپرورند و میبالند و میتوانند بپرورند و ببالند. واکنش سیاوش در برابر حیلهگریها و بداندیشیهای گرسیوز و تندخویی و بیخردی افراسیاب نیز آکنده از پریشانی و ناپایداری و تسلیم است. بدون کمترین پیکار میگذارد که دستهایش را ببندند و سرش را گوسفندوار بیفکنند. چرا که از پیش به سرنوشت گردن نهاده است که: مرا زندگانی سر آید همی / غم و درد و انده، در آید همی چنین است کار سپهر بلند / گهی شاد دارد، گهی مستمند گر ایوان من سر به کیوان کشید / همان زهر گیتی بباید چشید آنگاه معصومانه و بنادانی نفرین میکند که: سیاوش بنالید با کردگار / که ای برتر از گردش روزگار یکی شاخ پیدا کن از تخم من / چو خورشید تابنده بر انجمن که خواهد از این دشمنان کین من / کند تازه در کشور، آیین من آخر چرا؟ همان کسی که برای پرهیز از ریخته شدن خون چند تن اندک، آن چنان گردنگذار سرنوشت بود، اینک نیایشگر و نفرینجوی و خواستار جنگها و خونریزیهاست! به نیکی پیداست که سیاوش و ایرج پیوسته خسته از ریمنها و دشواریها هستند و نیز ناتوان و بیزار از روبرو شدن با آنها و از اینرو بر غم گریزشان از کینهجویی و پیکار، زندگی آنها خود کینهساز و پیکارآفرین میشود و چه خونها که بدینسان بیهوده بر خاک ریخته نمیشود و چه جانهایی که تباه نمیگردد. بیگمان نیرودهنده زشتیها تسلیم و کنارهجویی خود آنهاست، چه بیپیکار با زشتیها نه از پیکار میتوان آسود و نه از زشتیها. چیزی که بنیاد کیش بزرگ مزدهیسنا نیز هست. و حال چه شگفت است اگر بخواهیم زندگی، منشها و اندیشههای این دو پاکدل را که کلاه و نگینشان را به سادگی میبخشند، به «گوشهای از جهان و فراز آوردن توشهای» بسنده میکنند، و باور دارند از آنجایی که: «جهان چون باد بر ما میگذرد و مرد خردمند نباید اندوه خورد» بلکه باید: «به شادی داد و خورد و چون هنگام مرگ در رسید به تسلیم جان سپرد» و «از گیتی همه زهر باید چشید» را همانند بدانیم با کردارها و اندیشههای مردی چون کیخسرو. دو مردی را که آنچه هیچگاه در اندیشه و کردارشان راه نمییابد، پیکار با پلیدی و برکندن تخم زشتی و احساس پاسخدهی و مسئولیت در برابر تودههای مردم و مقام خویش است. باید پرسید کجای زندگی و پیکارهای این دو گرامی کمترین همگونی با زندگی سراسر پایداری و نبرد و اندیشههای کیخسرو دارد؟ مردی را که از آغاز کودکیاش زیرک و هژیر و حسابگر و همهنگام دلاور و نیرومند است و از همان زمان برای رسیدن به هدفهای خود حتی از حیلهگری باک ندارد و در برابر افراسیاب برای رهایی جان خود چنان پاسخهای بیسر و ته و یاوه میدهد و او را نابهوش میگرداند، مردی را که آنچنان از توران به ایران میتازد و برای بدست آوردن تاج کیکاوس از هیچ پیکاری خودداری نمیکند و هیچ مخالفتی را برنمیتابد و سرانجام در همچشمی با طوس بر سر شاهی ایران پیروز میشود، مردی را که از آغاز تا انجام زندگی کوتاه خود هیچ هدفی ندارد جز پیکار با ناراستی و برکندن تخم پلیدی و حتی سرمویی از این راه به بیراهه نمیرود چگونه میتوان کنارهجویی عارف خواند که پیکارگریز است و پاسخدهی و مسئولیت نمیشناسد و همانند کسانی چون ایرج و سیاوش و همانندان ایشان است؟ پس پیدا شد که اینگون داوریها درست نیستند. دیگر آنکه شدنی است برخی کسان انگیزه نبردهای کیخسرو را تنها کینخواهی خون پدر و از اینرو واکنشی فردی و خصوصی بپندارند. چنین نیست. کینخواهی خون سیاوش بیشتر یک رمز است، یک کنایه است. یک نماد است چیزی که اروپاییان به آن «سمبل» [Symbol] میگویند. بهترین راه برای دریافت اینکه کردار کیخسرو نه از غرض شخصی بلکه از آهنگی ورجاوند و مردمی سرچشمه میگیرد و مایه داوری او از سهشهای فردی او بدور است، بررسی رفتار وی با کسان دیگری است که در برابر به ناجوانمردی و دشمنی پرداختهاند همانند –برای نمونه- طوس و رهام. طوس کسی است که بر سر جایگاه شاهی بر آن بوده است که با وی پیکار کند و با این حال کیخسرو او را از سوی خود به نبرد با نیای خویش میفرستد و شگفت آنکه همین طوس که یکبار به او اعتماد شده، به سبب بیخردی و تندخویی و برغم اندرزهای پیدرپی کیخسرو موجب مرگ فرود برادر او میگردد، لیک کیخسرو سرانجام پس از کششها و کوششها او را میبخشد و به وی برای چندین بار زمان میدهد که خود را پالوده سازد، ایراندوستی خویش را نشان دهد و جوانمردی خود را بیازماید و اتفاقاً این روش درست کیخسرو میوه نیکوی خود را به بار میآورد و طوس چه جانبازیها که در نبردهای پسین از خود نشان نمیدهد که ما همه اینها را در جای دیگری نشان دادهایم.[۳] و یا هنگامی که کیخسرو به هنگام کارزار اصلی ایرانیان با دشمن میخواهد خود به نبرد شیده پسر افراسیاب برود لگام تمام سپاهیان ایران را به دست رهام میسپارد و این رهام کیست؟ همان کسی است که به دست خود فرود برادر او را کشته است. یکی ترگ زرّین به سر بر نهاد / درفشش به رهام گودرز داد… و به ایرانیان هشدار میدهد که: نباید که جوید کسی جنگ و جوش / به رهام گودرز دارید گوش. بدین قرار نبردهای کیخسرو بیش از آنچه انگیزه فردی داشته باشد از اندیشه پیکار نیکی با بدی مایه میگیرد. و دیگر آنکه گاهگاه در میانه پیکارها این وسوسه کیخسرو را میآزارد که نکند راه من درست نباشد و تنها از سر کینخواهی و گرایش به خونریزی باشد، یا آنکه از راه ایزدی دور افتاده باشم: همه شب به پیش جهانآفرین / همی بود گریان و سر بر زمین همی گفت کای داور دادگر / تو دادی مرا نازش و زور و فرّ تو دانی که او (افراسیاب) نیست بر داد و راه / بسی ریخت خون سر بیگناه اگر زو تو خشنودی ای دادگر / مرا باز گردان ز پیکار سر بکش در دل این آتش کین من / به آیین خویش آور آیین من میبینیم که کیخسرو نه تنها از خونریزی خشنود نیست بلکه او نیز همچون ایرج و سیاوش و یا هر انسان پاکاندیش دیگری از خونریزی و کشتار بیزار است، و حتی گهگاه بدرستی راه خود گمان میبرد و با یزدان رای میزند. لیک تفاوت اساسی او با دیگران آن است که او خود را پاسخده زندگی مردمان میداند و در این راه برای خود رسالتی میشناسد و بدینسان به جای راه آسایش و آرامش راه پیکار و رنج را برمیگزیند و به جای ناله و کنارهجویی به کردار میپردازد. از پندارهای دیگر درباره کیخسرو یکی نیز این است که وی پس از پیروزی، از اینکه سالهای سال با خانواده مادری پیکار کرده و نیز خانواده پیرانویسه را که آن چنان درباره او و پدرش نیکی کرده بود از میان برداشته، خویشان مادر و حتی برادر خود فرود را به کشتارگاه کشانده، زنهایشان را به اسارت یا دربدری داده و شهرهایشان را به ویرانی کشانیده، اکنون دچار ناآرامی وجدان گشته و دگرگونی عذابآوری در روان او پدید آمده است و بدین سبب در این جنگ خانوادگی نوعی پوچی و بیهودگی جانگداز میبیند. به گمان ما این داوری نیز درست نیست. چرا که بیشتر نبردهای بخش داستانی شاهنامه در ظاهر به چهره نبردهای خانوادگی هستند. و حتی میتوان پرسید که کدامیک از پیکارهای اساسی و تعیینکننده در شاهنامه خانوادگی نیستند؟ نبردهای فرزندان فریدون و خود فریدون، منوچهر با تور، منوچهر با پشنگ، نوذر با افراسیاب، کیقباد و کیکاوس با افراسیاب و همانندان، اینها همه بظاهر نبردهای خانوادگی هستند. پس این تنها کیخسرو نیست که با خانواده خودش جنگیده است. راست آن است که خانواده نیز در شاهنامه و بویژه در این نبردها، همچون پارهای چیزهای دیگر که پیش از این برشمردیم، بیشتر جنبهی کنایهای دارد تا حقیقی. در دستگاه اندیشهای شاهنامه و بخصوص در بخش داستانی آن تمام انسانها از یک خانواده و از یک گوهرند و ایرانیان و تورانیان و رومیان که با یکدیگر همواره در نبرد هستند جز پسر عموهای یکدیگر نیستند. بنابراین گوهر این پیکارها چیزی فراتر از پیکار خانوادگی است. دیگر آنکه چرا باید وجدان کیخسرو دستخوش ناآرامی شده باشد در حالی که جز نیکی و برافکندن بدی کار دیگری نکرده است ودیدیم که حتی اگر لحظهای هم در درستی کردار خود گمانی میبرد دست به نیایش برمیدارد و به سگالش با یزدان میپردازد. پس گویا تنها چیزی که شدنی است این پندار را بپرورد که کیخسرو از دیدگاه اندیشه و کردار عارفانهاش همانند ایرج و سیاوش است، همانا خودکشی او و رها کردن گیتی در آغاز جوانی و نیرومندیست. اما براستی از این سو نیز کمترین همگونی وجود ندارد. راست آن است که کیخسرو و آن دو گرامی از دو راه گوناگون به دو اندیشه گوناگون میرسند و بدینگونه یافتن بستگی میان اندیشه و انگیزه ایشان همان اندازه دشوار است که میان زندگی ایشان. دلهرهء کیخسرو، بجا و نابجا، دلهرهای فلسفی [درباره ذرات قدرت فردی] است که درست در کمال جوانی و بزنگاه نیرومندی گریبان او را میگیرد. در برابر کیخسرو نه دشمن خونریزی باقیمانده، نه رقیب آزمندی و نه حیلهگرانی ددمنش که او بناچار راه گوشهنشینی، یا تسلیم، یا رها کردن جهان را برگزیند و بدین ترتیب هم خود را آسوده گرداند و هم دل خوش دارد که جلوگیر نفرتها و کشتارها شده است. کیخسرو درست هنگامی گرفتار نگرانی و پریشانی میشود که هیچ جای پریشانی نیست. و درست هنگامی نومیدی و اندوه به جانش میافتد که حال و روز گیتی کمتر از هر زمان دیگری آماده برای زایش و پرورش چنین اندیشههایی است. «سراسر جهان را از بدخواه تهی کرده» و «جهان را از بداندیش بیبیم ساخته است». به هر جای ویرانی آباد کرد / دل غمگنان از غم آزاد کرد زمین چون بهشتی شد آراسته / ز داد و ز بخشش پر از خواسته جهان شد پر از خوبی و ایمنی / ز بد بسته شد دست اهریمنی ظاهراً تنها بیخردی ناسپاس یا دیوانهای تیرهبخت باید در چنین زمانی گرفتار چنین مالیخولیایی شود و درست هنگامی که خود خستوست که: «ز یزدان همه آرزو یافتم»، دچار چنین ترس و دلهرهای گردد. زال و دیگر بزرگان ایران نیز در نخستین برخورد جز این نمیاندیشند که شاه دیوانه شده و فرّ ایزدی از او گسسته است. بدین شمار پیداست که انگیزه کیخسرو را در دل پرداختن از این جهان و خودکشی باید در جای دیگر جست. *** پس از این آشوبها و شوریدگیهای درون، کیخسرو بر آن میشود که به نیایش بنشیند و از یزدان بخواهد که راه درست را به او بنماید: کنون آن به آید که من راه جوی / شوم پیش یزدان پر از آب روی لیک از آغاز پیداست که این نیایش و سگالش با یزدان بیشتر برای خشنودی خویش است تا راهجویی از او زیر میبینیم که کیخسرو از پیش راه خود را برگزیده است و از هماکنون خواهان آن است که دل از گیتی بپردازد، چه بیدرنگ پس از گفتههای بالا میافزاید: مگر هم بدین خوبی اندر نهان / پرستندهی کردگار جهان روانم بدان جای نیکان برد / که این تاج و تخت مهی بگذرد. گذشته از آنکه در این جا دوباره آشکار میشود که سخن از وجدان ناآرام کیخسرو راند تا چه اندازه بیپایه است، زیرا وی از یزدان میخواهد که در این هنگام که هنوز آلوده نشده و نهان او پاک و نیک و پرستنده کردگار جهان است، روان او را به جای نیکان و به جهان مینوی برد. نیابد کسی زین فزون کام و نام / بزرگی و خوبی و آرام و جان رسیدیم و دیدیم راز جهان / بد و نیک، هم آشکار و نهان و آنگاه در به روی خویش فرو میبندد و به نیایش مینشیند. همی گفت کای برتر از جان پاک / بر آرنده آتش از تیره خاک مرا بین و چندی خرد ده مرا / هم اندیشه نیک و بد ده مرا بگردان ز جانم بد روزگار / همان چاره دیو آموزگار بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم / نگیرد هوا بر روانم ستم چو بر من بپوشد در راستی / به نیرو شود کژّی و کاستی بگردان ز من دیو را دستگاه / بدان تا ندارد روانم تباه نگهدار بر من مهین راه و سان / روانم بدان جای نیکان رسان میبینیم که برای رهایی از چارهی دیو آموزگار و تباه شدن روان، تنها راهی که به اندیشه کیخسرو میرسد آن است که روانش هماکنون به جای نیکان رود و از بند تن بگسلد زیرا گویی او نیرومندی بسیار را چیزی برابر نهاده و مخالف خردمندی و اندیشمندی و راستی میپندارد و جمع اینها را نشدنی میانگارد چنان که به نظر او نیرومندی و کامیابی هر دم افزاینده ناگزیر و جبراً به تباهی روان خواهد کشید. واکنش ایرانیان پیداست که جز شگفتی و اندوه نیست: ندانیم کاندیشه شهریار / چرا تیره شد اندرین روزگار ترا زین جهان روز برخوردن است / نه هنگام تیمار و پژمردن است و پای میفشرند که اگر شاه را دشمنی هست و یا اندوهی پنهانی، بر ایشان راز بگشاید. پاسخ کیخسرو آرامشبخش است لیک قانعکننده و بسنده نیست. به گیتی ز دشمن مرا نیست رنج / نشد نیز جایی پراکنده گنج شما تیغها در نیام آورید / می سرخ و سیمینه جام آورید و بزرگان ایرانی که خود در گشودن این گره در میمانند چاره کار را چون همیشه در وجود زال و رستم مییابند و با این پیام که: بترسیم کاو همچو کاوس شاه / شود کژّ و دیوش بپیچد ز راه شما پهلوانید و داناترید / بهر بودنی بر تواناترید رستم و زال را به یاری خود میخوانند. و خسرو همچنان پرده فروهشته است و به درد بنشسته تا آنکه شور و آشوب و اندیشههای پیچیدهاش شبی به چهره خواب بر او جلوه میکند و میپندارد که اینک یزدان او را به سوی خویش فراخوانده است. چنان دید در خواب کاو را بگوش / نهفته بگفتی خجسته سروش… اگر زین جهان تیز بشتافتی / کنون آنچه جستی همه یافتی… چو گیتی ببخشی میاسای هیچ / که آمد تو را روزگار بسیج با رسیدن زال و رستم ایرانیان سفره دل میگشایند: بگفتند با زال و رستم که شاه / بگفتار ابلیس گم کرد راه همه بارگاهش سیاه است و بس / شب و روز او را ندیدست کس و زال پیر به آهنگ پندآموزی چنان که رسم ایرانیان بود به گستاخی و دلیرانه بر شاه زبان میگشاید و با این استواری که بیگمان دیو با او همآواز گشته و سرش از راه یزدان بازگشته است: که تو برنوشتی ره ایزدی / به کژّی گذشتی و راه بدی گر این باشد ای شاه سامان تو / نگردد کسی گرد پیمان تو و گر نیز جویی چنین کار دیو / ببرد ز تو فرّ کیهانخدیو بمانی پر از درد و دل پرگناه / نخوانند از این پس تو را نیز شاه میبینیم که برداشت ایرانیان از کار خسرو چگونه وارونه است و او را درست به چیزهایی متهم میکنند و به چیزهایی هشدار میدهند که خود او پیش از این بهتر از ایشان بدانها آگاهی داشته و برای پرهیز از همانها چنین راهی را برگزیده است. در سراسر این صحنهها چهره رستم در پرده است و سخنی نمیگوید. هم او که همیشه پسرو و جلودار بود. شاید ژرفی سخنان کیخسرو و شخصیت نیرومند او و راهی را که سرسختانه برگزیده است رستم را به درنگ واداشته و گرچه با این اندیشهها هم رای نیست لیک آنها را بیارج نیز نمیداند. در هر حال پاسخ کیخسرو پاسخی استوار و اندیشمندانه است چنان که ایرانیان شرمزده پوزش میخواهند و با اندوه به اندیشههای او گردن میگذارند و زال میپذیرد که: ز من بود تیزی و نابخردی / تویی پاک فرزانه ایزدی سزد گر ببخشی گناه مرا / اگر دیو گم کرد راه مرا و آنگاه به فرمان کیخسرو سراپرده شاهی را از شهر بیرون میکشند و شاه به بخشش سلیح و خواسته و گنج خود میپردازد. فرمان هر گوشهای از ایران را به نام پهلوانی مینویسد و سپس لهراسب را برای جانشینی خود نامزد میکند و آنگاه؟ آنگاه خود در کوهستانی پر برف از دیدهها ناپدید میشود… *** نشانه آشکار دیگری بر اینکه کار کیخسرو چگونه با آگاهی کامل و دور از هرگونه سهشهای زودگذر انجام میگیرد، دقت و نازکبینی او در گزینش جانشین و نیز در پخش خواسته و مردهریگ خویش است. این تیزنگری به یک رو نمایشگر اندیشه نگران و کاونده او درباره آینده ایران، و بدیگر، نشاندهنده آن است که، چنان که گفتیم، نگرانی او نه یک نگرانی شخصی بلکه یک نگرانهی فلسفی است که از یک اندیشه کلّی مایه میگیرد. براستی کردار کیخسرو او را یکی از پیچیدهترین و شگفتترین مردان شاهنامه ساخته است. در نومیدی پسین کیخسرو هیچ گمانی نیست و ما نیز آن را میپذیریم. لیک این نومیدی به یک معنا نه یک نومیدی خصوصی است و نه حتی نومیدی از آینده جامعهی ایران است. او تا زمانی که در هنگامه پیکار گرم نبرد با دشمنان است هدفی در پیش دارد ورجاوند و برآوردنی. و این هدف میتواند، هر انسان پاکدلی را که آکنده از احساس پاسخگویی و مردمخواهی باشد به جنبش آورد. تا این جا هنوز کیخسرو خود نیروی چیره و برتر نیست و از این رو به فرجام چیرگی و برتری نیز نمیاندیشد و زمان آن را هم ندارد که بیندیشد. اما هنگامی که «جهان را از بداندیش پاک» میکند، اهریمنان را شکست میدهد و «دل ایشان را به دو نیم» میکند و چیرگی بیهمال خویش را استوار میسازد، آنگاه ناگهان به نیروی برتر و بیانباز خویش پی میبرد و زمان آن را مییابد که درباره نیرو و نیرومندان اندیشه کند. دیدیم که نخستین چیزی که به اندیشه او راه مییابد، سرنوشت شاهانی چون جمشید و کیکاوس و ضحاک و افراسیاب است. دو تای نخستین از نیکان و دو تای دیگر از بدان. چه نیک و چه بد، همگی دچار خویشتنخواهی و منی گشتهاند و تنها تفاوتشان در این است که بدان و پلیدان از همان آغاز و بنابه گوهر خویش آلوده به زشتیها بودهاند، در حالی که نیکان پس از چیرگی یافتن و نیرومند شدن به تباهی کشانیده شدهاند. پس اکنون نوبت اوست که به بیراه گراید و خوی اهریمنی گیرد چه او نیز نیروی برترین یافته و چیرگیش استوار شده است. این آشوب و نگرانی، درست یا نادرست، بیش از آنچه عرفانی باشد فلسفی است. کیخسرو تضاد ناگزیری میان نیرومندی از یک سو و آزادگی و اندیشمندی از سوی دیگر مییابد. چنان که دیدیم نیایشها او نیز سرشار از همین پندارها است. تو گویی او بیگمان است که شادکامی و کامیابی و نیروی بیپایان و بیانبازی که هر دم افزایش یابد ناچار و جبراً روان را تباه خواهد کرد و بدینسان میخواهد پیش از آنکه به چنین سرنوشت محتومی گرفتار شود گیتی را ترک گوید: نگهدار بر من همین راه و سان / روانم بدان جای نیکان رسان این سوی از اندیشه کیخسرو هنگامی آشکارتر میشود که به پاسخهای او به زال بنگریم. شنیدنی است همان کیخسروی که از گرفتار شدن به سرنوشت کسانی چون کیکاوس بیم داشت و زندگانی و فرجام چنین کسانی یکی از شَوَنْدهای اصلی کردار کنونی او بود و خود از پیش پذیرفته بود که: چو کاوس و چون جادو افراسیاب / که جز روی کژّی ندیدی بخواب اکنون در پاسخ زال به جانبداری از کیکاوس میپردازد. آیا تضادی میان آن اندیشه نخستین و این اندیشه پسین کیخسرو وجود دارد، یا او میخواهد سبکسرانه از نیای خود پشتیبانی کرده باشد؟ هیچ کدام. او از یک سو کژّروی کیکاوس را میپذیرد، و از دگر سو در پاسخ زال این را سرنوشت ناگزیر کسانی چون کاوس میشمارد و با اشاره به خردهگیری زال از کیکاوس میگوید: دگر آنکه کاوس صندوق ساخت / سر از پادشاهی همی برفراخت چنان دان که اندر فزونی منش / نسازند بر پادشا سرزنش نیک بنگرید همچون کیخسروی که از بیم فزونخواهی میخواهد ترک جهان گوید و اصلاً سراسر این گفتوگوها بر سر همین بیم و دلهره اوست، از فزونخواهی کاوس جانبداری میکند و بدینسان با پذیرش اینکه فزونخواهی صفت ناگزیر و محتوم شاهان و نیرومندان است از زال میخواهد که کاوس را سرزنش نکند. و درست به همین سبب است که وی همچون فیلسوف نومیدی، خود راهی جز خودکشی نمییابد. نماند کزین راستی بگذرم / چو شاهان پیشین بپیچد سرم. پس شاید بتوان گفت اندیشهای که در ذهن کیخسرو، و یا به سخن درستتر، در ذهن فردوسی شکل گرفته است، دریافت و کشف تضاد آشتیناپذیر و ناگزیر میان فرمانفرمایی و نیرومندی به یک رو، و آزادگی و دادگری، به روی دیگر، است که ما کوتاه شده آن را تضاد میان نیرومندی ودادگری نام میگذاریم. بیگمان این اندیشه فردوسی، اگر برداشت ما درست باشد، از اندیشههای بسیار ژرف و باریک اوست. میدانیم که این پرسش امروز نیز در جهان به گرمترین چهرهاش در برابر بشر گسترده است. و این پرسش همانی است که هگل، آخرین فیلسوف بزرگ باختر، هزار سال پس از فردوسی، به چهرهای دیگر در فلسفه تاریخ خویش پیش نهاده است و در سنجش فرهنگهای خاوری با باختر، گرچه شاهنشاهی ایران هخامنشی را در برابر چین و هند در پله بسیار برتر و پیشرفتهتری میبیند و آغاز تاریخ جهانی را شهریاری جهانی ایرانیان میداند، لیک رشد آزادی و جنش روان را به سوی آزادی به ترتیب در جامعههای یونانی و روم و ژرمنی در پایگاههای برتری باور دارد. با این حال این را باید بدانیم که امروز نیز هنوز این پرسش بدرستی فرو گشوده نشده است و این همانا برآیند برداشت و گزارش ناردست از مفهوم «آزادی» و «دادگری» است و تا هنگامی که خاورزمین و بویژه ایران، این گاهوارهی اندیشه جهانی، گزارش و برداشت فرهنگی خویش را از آزادی و دادگری در برابر باختر زمین و آوازهگریهای یکسویه آنها برنهند، این پرسش همچنان به سود باختریان ناگشوده خواهد ماند. از سوی دیگر آشکارا پیداست که چگونه چنین پرسش ژرفی از سدههای کهن در اندیشهی ایرانی برنهاده شده بوده است. به هر روی راهگشایی کیخسرو به چهره خودکشی و گریز از خویشتنخواهی جلوه میکند. اما آیا این راهیابی همان راهیابی خود فردوسی است؟ چنین نیست. همچنان که راه ضحاک و افراسیاب و جمشید و کاوس و حتی خوبانی چون ایرج و سیاوش راه و اندیشهی نهایی فردوسی نبوده است، کردار و شیوه کیخسرو نیز راهگشایی واپسین و آرمانی فردوسی نیست هر چند که ظریفترین و باریکترین و حتی شاید زیباترین راهها باشد. فردسوی واقعیات زندگی بشر و منشهای گوناگون انسانی را در چهرههای گوناگون میآفریند و به داوری داوران میسپارد. لیک واقعیتر برای فردوسی همان خود زندگی و پیکار پیوسته و جاودانه انسان است، همان گوهر پیکار و پایداری است که به گمان ما در شخصیت افسانهای رستم چهره میکند. نیروی شخصیت رستم به نیرومندی خود زندگی است. میدانیم که پس از کیخسرو و نیز جهان ازجنبش نمیایستد و پیکار میان نیکی و بدی همچنان جاودانه جریان دارد، لیک هیچگاه رستم راه کیخسرو را برنمیگزیند و آنچه برای او ارجمند و ورجاوند است نه تنها هدف بلکه افزون بر آن، گوهر پایداری در برابر دشواریها و پلیدیها و پیکار همیشگی با آنهاست. پینوشت [۱]- در سوگنامه فرود [۲]- اکنون که پس از ۳۰ سال کتاب شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران را نوشتهام میبینم که مرحوم دکتر محمود صناعی در این داوری خود چندان اشتباه نکرده بود. [۳]- در سوگنامه فرود
|
| آخرین بروز رسانی مطلب در پنجشنبه ، 18 آبان 1391 ، 07:59 |






