|

به علی ميرفطروس،
که برای هم نسلان من، چونان چراغِ «
هدايت » است
* « بوف
کور » شناسنامه ی هويت ايرانی است،
نسخه ای کامل از ادبيات نمادين و
کنايه ای.
* « بوف
» در فرهنگ زرتشتی « بهمن مرغ »
ناميده می شود و مرغی است اهورائی، شب بيدار، منزوی
و منفرد.
نوشتن يعنی نوميدی
مطلق «
ويرجينا وولف »
نوشته های هدايت، به
مانند آينه ای در برابر ما، بازتاب
همه ی زيبايی ها و زشتی ها، نيکی ها و
پَلشتی های انسان ايرانی است. نوشته
های او، ايرانيان را به خودشان
شناساند، همان کاری که هزار سال پيش
از او، فردوسی با شاهنامه اش در مورد
داستان های ملی و زبان پارسی کرد.
هدايت با دستی در
تاريخ و فرهنگ ايران زمين و پايی در
تمدن و انديشه های دوران روشنگریِ
باختر زمين، چنان کاخ باشکوهی پی
ريخت که می توان با آن، تاريکی ها را
شناخت و به ديو نادانی و خرافات يورش
برد.
اکنون با نگاهی به حال
و روزِ امروز می بينيم که همه ی
نگرانی های او، اکنون شکل واقعيت به
خود گرفته اند. « کاروان اسلام » با «حاجی
آقا» ها و رجاله های "خنزپنزری،
که از دندان های کرم خورده شان
آيات عربی بيرون می آيد "کابوس
وحشتناک خواب و بيداری ما گرديده اند
و "مثل خوره روحمان را می خورند و
می تراشند" و با «افسانه ی آفرينش»
شان چنان «نيرنگستان» ی ساخته اند که
آوايی جز «وغ وغ ساهاب» در آن نمی آيد
و ما «زنده بگور» انِ «شهرستان های
ايرانشهر» با
«ولنگاری»، حتا توان يافتن «آب حيات»
را در خود نمی بينيم.
آری! او بيم داد از آن
چه بر سرمان آمد ...
بوف کور سرگذشتِ شوم و
شوربختی مردم ايران است.
بوف کور، سرگذشت توده
ای است که هزاران سال زيسته، هزاران
سال انديشیده و هزاران سال پير گشته
و نتيجه ی
اين انديشه و کوشش او برای زيستن، در
بوف کور " چکانده " شده است.
ايرانی که به دختر
اثيری مانند و پيامش خردورزی و
شادزيستنِ اين جهانی بود، در گذرِ
هزاران سال به علت يورش انيرانيان،
به لکاته ای پَلشت که پيام آورِ مرگ و
نيستی است تبديل شده است.
چرا بوف کور شاهکار
تواند بود؟ آشکار است، هنگامی که
گذشته و آينده ی دور و نزديک، با
زندگی انسان والايی چون هدايت گره
بخورد، " در
اين جور مواقع هر کس به يک عادت زندگی
خود، به يک وسواس خود پناهنده می
شود؛ می گسار، می رود، مست می کند،
نويسنده می نويسد، حجّار، سنگ تراشی
می کند و هر کدام دق دل و عقده ی خود
را به وسيله ی فرار در محرک قوی زندگی
خود خالی می کند و در اين مواقع است
که يک نفر هنرمند حقيقی می تواند از
خود شاهکار به وجود بياورد. "
هدايت فهميده بود که "ورطه
هولناکی" ميان او و ديگران وجود
دارد و هيچ گاه برای او مهم نبود،
ديگران او را باور بکنند يا نکنند،
جاودانه بشود يا نشود، برای اين بود
که برخی داستان های هرگز چاپ نشده اش
را در واپسين روزهای ِ زندگيش، پاره
کرد، اما در اين بين از چيزی می ترسيد
و آن اين که، بميرد و هنوز خود را _ يا
شايد ملت خويش را _ نشناخته باشد به
همين علت بود که بَر آن شد، برای سايه
ای که نوشته هايش را با اشتها هر چه
تمامتر می بلعد، خودش را بشناساند.
بوف کور داستان « سالکی » است در «
سلوک » خودشناسی _
" فقط می ترسم فردا بميرم و هنوز
خودم را نشناخته باشم " _
و با نگاه به اين که آخرين گام از
پايه های عرفان مزدیسنا، «اورمزد »
گرديدن است می بينيم، سالک به اين
مرحله گام می نهد و "يک خدا می شود"
نه " خداهايی که زاييده شهوت بشری
هستند " بلکه «خداوند جان و خرد »
يعنی انسان کامل می گردد.
بخش های بوف کور دارای هم آهنگی
بسيار شگفت انگيزی است که می توان به
اين نکته، پس از بارها خواندن پی برد
و اين می نماياند که نويسنده در
هنگام نگارش دارای ذهنی تيزبين بوده
است و اين چنين تراوش های ادبی هرگز
از يک ذهن افيونی "صادر نمی شود".
هدايت برای بوف ِ کورش، زمان و
مکان ويژه ای قرار نمی دهد، تا
خواننده به فراخور موقعيت اش آن را
در هر جا و هر زمان که خواهان است،
بنگرد. بوف کور، رؤيا و واقعيت،
خواب وبيداری، هويت و شخصيت همه و
همه را در می نوردد و به خرافات و
اجتماعِ پستی که در آن می زيد، می
تازد.
بوف،
سراپا موسيقی است.
موضوع ها همانند نُت موسيقی اند، می
دانيم که در موسيقی اگر نتی نادرست
باشد، همه ی نغمه بهم می خورد. بوف
کور نيز دارای هم آهنگی شگفتی
همانندِ نت های رديف شده موسيقی است.
و به مانند موسيقی سنتی ما، با پيش
درآمدی آغاز ("در زندگی
زخم هايی است ...")، سپس درآمدی
در پی اش ("من فقط برای سايه خود می
نويسم..." )، اوج ( " دختر اثيری")
و پايان ("نقاشی خودم را پهلوی
نقاشی کوزه گذاشتم...") می باشد، که
بيانگر ذهن بيدار و خلاق نويسنده به
هنگام نوشتن است.
هدايت به رسايی در بوف، به مانند «اخوان
ثالث» فرياد " اين مباد آن باد"
بر می کشد و از جهانی که آرزوی بودن
در آن را می کند و چگونگی آن، سخن به
ميان می آورد. او از آنچه می بايد بود
و نيست، سخن می گويد: "
قصه فقط يک راه فرار برای
آرزوهای ناکام است. آرزوهايی که به
آن نرسيده اند. "
هدايت به
همه چيز به ديده ی شک و ترديد می
نگريست، ترديدی که بايد باشد تا اگر
حقيقتی وجود دارد با آن يافت. چرا که
تنها در شک است که نمی توان شک کرد؛"
من از بس که چيزهای متناقض ديده و حرف
های جور به جور شنيده ام و از بس که
ديد چشم هایم روی سطح اشيای مختلف
سابيده شده، اين قشر نازک و سختی که
روح، پشت آن پنهان شده، حالا هيچ چيز
را باور نمی کنم، به ثقل و ثبوت اشيا،
به حقايق آشکار و روشن همين الان هم
شک دارم، نمی دانم اگر انگشتم را به
هاون سنگی گوشه حياتمان بزنم و از او
بپرسم: آيا ثابت و محکم هستی؟ در صورت
جواب مثبت بايد حرف او را باور کنم يا
نه. "
رمز
زيبایی بوف کور، ايهام، ابهام و چند
معنايی آن می باشد.
راوی
برای ديدن دنيای خود بايد بوف شود تا
با چشم های جغدوارش در تاريکی درونش
سير کند و ناديدنی هايی را که با چشم
های انسانی نمی توان ديد، ببيند.
بوف
در فرهنگ زرتشتی " بهمن[i]
مرغ " ناميده می شود و مرغی است
اهورايی، شب بيدار، منزوی و منفرد.
و اما چرا هدايت شهر ری را برمی
گزيند؟ اين شهر ساخته شده در هزاره
چهارم پيش از ميلاد توسط هوشنگ
پادشاه ايرانی است. در اوستا، دو بار
به هنگام ياد زرتشت، از ری نام برده
می شود. دفترهای پهلوی نيز اين شهر را
زادگاه مادر زرتشت شمرده اند. پس ری
شهری است کهن و دارای تمدنی باستانی
که اکنون همانند روح ايرانی ويرانه
ای بيش از آن نمانده است.
در بوف کور می بينيم همه ی شخصيت ها
به علت آموزه های مذهب حاکم، دست
سنگين تقدیر را برتر از اراده خود می
دانند و خوبی را نه برای خوبی بلکه
برای پاداش می ورزند.
راوی، "معجزات
انبيا " را "فکر پست" می خواند
و "کتاب دعا" را "افکار رجاله
ها" می داند و
" هيچ گاه نه مسجد، نه صدای اذان،
نه وضو، نه اَخ و تُف انداختن و دولا
و راست شدن در برابر يک قادر متعال و
صاحب اختيار مطلق _ که بايد به زبان
عربی با او اختلاط کرد _ " در او
تأثيری نداشته است او " حس می کند
مرگ، مذهب، ايمان و اعتقاد، چه قدر
سُست و بچه گانه و تقريباً يک جور
تفريح برای اشخاص تندرست و خوشبخت
است " و خدا را " مظهر
فرمانروايان روی زمين "می داند"
که برای استحکام مقام الوهيت و
چاپييدن رعايای خود...، تصوير روی
زمين را به آسمان بازتاب می دهند و
"آن چه راجع به کيفر، پاداش، روح و
روز رستاخيز" به راوی " تلقين
کرده بودند، يک فريب بی مزه شده بود
" به گونه ای که " صدای ناله ی
سگی را از لابلای اذان "می شنيد.
ما ردپای عشق به حيوانات و
تاثيرگذاری آن ها بر زندگی انسانی را
در بوف کور نيز می بينيم؛ برای نمونه
به اين جمله ی بوف کور بنگريد: "هر
روز صبح زود، دو يابو سياه لاغر،
يابوهای تب لازمی که سرفه های عميق
خشک می کنند و دست های خشکيده ی آن ها
منتهی به سم شده، مثل اين که مطابق يک
قانون وحشی، دست های آن ها را بريده و
در روغن داغ فرو کرده اند و دو طرفشان
لش گوسفند آويزان شده، جلو دکان می
آورند. "يا آن جا که "جسدهای خون آلود را با
گردن های بريده، چشم های رک زده و پلک
های خون آلود از ميان کاسه سر
کبودشان در آمده است. " آن چنان
بيان می کند که نفرتش را از کشتار
حيوانات آشکارا نشان می دهد.
هدايت به
ژرفا نفوذ می کند و درون شخصيت های
داستانش را می شکافد و آن ها را رسوا
می کند. هدايت اين رجاله ها – کسانی
را که تنها دنبال پول و شهوت اند–
اين گونه به وصف می کشد: " همه آن ها
يک دهن بودند که يک مشت روده به دنبال
آن آويخته منتهی به آلت تناسليشان می
شد". راوی داستان، خود را اسير
زندگی رجاله ها می داند و می گويد:
" زندگی من مثل يک کُنده هيزم تر
است که گوشه ی ديگدان افتاده و با آتش
هيزم های دگر برشته و زغال شده، ولی
نه سوخته و نه تر و تازه مانده، فقط
از دود و دم ديگران خفه شده است. "
البته همه ی شخصيت های بوف کور،
نشان دهنده وجودی از وجود راوی
داستان است و هنگامی که راوی اشاره
می کند: «می ترسم بميرم و هنوز خودم
را نشناخته باشم...» اين موضوع آشکار
می گردد که منظور از خودشناسی، همان
همه شناسی است. ما در بوف کور به
وحدت وجود می رسيم چرا که همه
مردان، يک مرد و همه زنان، يک زن و
اين يک مرد و زن نهايی، يک انسان اند.
راوی خود و دختر اثيری
را به مهر و مهريانه ( آدم و حوای
آريايی )-(مشيک و مشيانک)- روان خود در زندگی
پيشين را همجوار با روان دختر اثيری
در "عالم مثال" می داند که در
اين جهان نتوانستند به هم برسند،
بنابراين آغاز به گله و شکايت می کند.
اين نکته، ريشه در عرفان خسروانی و
پسين تر در عرفان پس از اسلام به ويژه
در انديشه ی شاعر بزرگ پارسی زبان
مولانای بلخی دارد، آن جا که مولانا
نيز در آغاز دفترش اين گونه می نالد:
بشنو از نی چون حکايت می کند
از جدايی ها شکايت می کند...
گلدان راغه ديدِ ما را به اين "فلسفه
ی خيامی" سوق
می دهد که بدن نياکان ما خاک کوزه گری
شده و کوزه گر آن را به گلدانی بدل
کرده است و در جايی که راوی پس از
ديدن نگاره متوجه وجود" همدردی
قديمی" می گردد، راوی و همدرد کهن
به گمان من کسانی نيستند جز خيام و
هدايت (که هر دو درد ميهن و اصالت های
از دست رفته ی آن و مبارزه با تحميق
آدم ها را داشته اند).
بوف کور به ديدِ من، شناسنامه ی
هويت ايرانی است و نسخه ای کامل از
ادبيات نمادين و کنايه ای. بدين دليل
که؛
ميهن پرستی ساده ای که ما در
داستان های «مازيار» يا «پروین دختر
ساسان» می بينيم در بوف کور شکل کامل
شده و پيچيده اش را شاهديم.
در بخش نخست، ايران باستان را به
تصوير می کشد و سپس خاکسپاری اصالت
ها (دختر اثيری).
بخش دوم بعد از تازش تازيان است که
ارزش ها آنچنان دگرديسی می کنند که
وی "نژاد ناشناس" با فرهنگ
ناشناس در پيرامون خود می بيند، بدين
گونه در ميهن خود احساس بيگانگی و
تنهايی می کند.
در
بخش يکم، نگرنده ی نگاره بالا هستيم.
پيرمرد نماد انسان ايرانی است، که در
زير تُرکتازی فرهنگ های مهاجم خميده
شده اما درخت سرو که نماد فرهنگ
ايرانی است هنوز سرسبزی خود را نگه
داشته و پيرمرد در زير سايه ی آن
نشسته است و دختر اثيری نماد انسان
اصيل ايرانی است که در سوگ اصالت از
دست رفته رَخت سيه بر تن کرده[ii]
و خرد و اصالت ايرانی را در گل
نيلوفری[iii]
ريخته و می خواهد آن را به انسان
ايرانی ( جمود و خموده شده در زير
تازش مهاجمان ) دهد ولی جوی آب ( که
بيانگر فاصله پيرمرد و اصالتش است )
مانعی است برای رسيدن او به اصالتش.
دختر اثيری برای راوی نماد حقيقت
نيز هست.حقيقتی که "همه ی مشکلات
فلسفی و معماهای الهی را برايم حل
بکند. به يک نگاه او رمز و اسراری،
دگر وجود نداشت" و " در زندگی من
آرامشی توليد می شد."
حقيقتی که با رسيدن به آن" به
آسانی به رموز نقاشی های قديمی به
اسرار کتاب های مشکل فلسفه به حماقت
ازلی اشکال و انواع پی ببرم. "
پدر و
عمو کسانی نيستند جز آرياييان هندی و
ايرانی که در هزاره های پيشین، از هم
جدا شده اند و هر يک به راه خود رفته
اند ولی جوهره ی وجودی يکسان خود را
نگه داشته اند.
پيرمرد کالسکه چیِ بخش نخست؛
انسان ايرانی کنونی است که گورکن
قهّار اصالت ها است (دختر اثيری)؛ که
دفن اصالت ها برای او به يک حرفه و
عادت روزمره بدل شده است.
پيرمرد خنزرپنزریِ بخش دوم نيز،
انسان ايرانی کنونی است که پس از
هزاران سال زندگی در بساطش جز کوزه
ای لعابی، دستغاله، مهره های رنگين،
گزليک و ... چيز ديگری يافت نمی شود.
" زير يک طاقی، پيرمرد عجيبی نشسته
که جلویش بساطی پهن است. توی سفره او
يک دستغاله .... فقط شب های جمعه با
دندان های زرد افتاده اش قرآن می
خواند... پُشتِ اين کلّّه ی مازويی و
تراشيده ی او که دورش عمامه ی شير و
شکری پيچيده، پشت پيشانی کوتاه او،
چه افکار سمج و احمقانه ای مثل علف
هرز روييده است؟ "
در پايان بايد گفت: هر کس از ظنِ
خود، يار هدايت می شود، ولی هيچ گاه
از درون او اسرار را نمی جويد. بوف
کور کتابی نيست که تنها خواند و لذت
برد، بوف کتابی است که بسياری با آن
زيسته اند.
فروردین 1385
برابر با پنجاه
و پنجم
پی
نوشت ها
*
نوشته هايی که ميان اين نشان ( " )
قرار گرفته اند، جمله های خود
هدايت است.
** نقاشی نخستين
از آنِ خود هدايت است و نقاشی
پيرمرد نشسته زير درخت سرو که
روبروی او دختر اثيری ايستاده
است، کار هنرمند معاصر، « جواد
عليزاده » می باشد.
[1] وهومن در پهلوی _ بهمن در پارسی
امروز _ به معنای انديشه ی نيک است،
بوف در فرهنگ مزديسنا مرغی است نيک
انديش نه پيام آور شومی و تاريکی.
به ديد من همين دگرديسی معنايی در
مورد بوف، که از يک مرغ نيک انديش
به مرغ شوم بدل می شود می تواند
نماينده ی ساير فرگشت های فرهنگی
ايرانيان پس از تازش تازيان باشد.
[1]
جامه ی ابریشم چين خورده بلند
که چسب تن بود، جامه ای بود که
بانوان در ايران باستان می
پوشيدند که اين دختر نيز همين رَخت
را بر تن دارد.
[1]
گل نيلوفر همان لوتوسی است که
ديواره های تخت جمشيد را فرا گرفته
است و در فرهنگ ايرانی نماد خرد و
اصالت است.
[ii] جامه ی
ابریشم چین خورده بلند که چسب تن
بود، جامه ای بود که بانوان در
ایران باستان می پوشیدند که این
دختر نیز همین رَخت را بر تن دارد.
[iii] گل نیلوفر
همان لوتوسی است که دیواره های تخت
جمشید را فرا گرفته است و در فرهنگ
ایرانی نماد خرد و اصالت است.
|