|
کهن ديارا ، دياره يارا.
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم کجا گريزم
واگر بمانم کجا بمانم
آه ای دياره دور، ای سرزمين کودکی من؛ خورشيد سرد مغرب بر من حرام
باد
تا آفتاب توست بر آفاق باورم. من نقش خويش در همه جا در تو ديده ام
تا چشم در تو دارم بر خويش ننگرم.
ای ملک بی غروب. ای مرزوبوم پير جوان بختی. ای آشيانه کهنه سيرق
يک روز ناگهان چشم من افتد بر آسمان می بينم آفتاب تو را برابرم.
کهن ديارا ، دياره يارا.
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم کجا گريزم
واگر بمانم کجا بمانم
|