|
چـو نـوروز گـرديد فـرمـانـروا
زمستـان فـرو هشـت ساز و نـوا
همـه مرغ و مـاهی غزلخوان شدند
بـه بنيـان شـادی فـراخـوان شدند
همـه دشت و هـامون پُر از لاله شد
پُــر از لاله ی لعـل پيمـانـه شد
شکـوفـه خـراميـد بـر شـاخه ها
طبيعت بـه تـن کـرد نو جـامه را
بـه بـاغ اندرون نـرگسِ مست شد
غـزلخوان بسی مـرغ سرمست شد
بـه دلهـا بتـابيـد نــورِ اميــد
به رقص آمد آن سرخ و سبز و سپيد
فـروزان تـر آن شـيرِ خورشيد شد
جهـان سـر به سـر نور اميـد شد
بگستـرد نـوروز خـوان شگـرف
به البـرز در بنـد بـوران و بـرف
بهـاران به شيپـورِ پيمـان دميـد
فـريدون شـادی بـه ايـران رسيد
کنـون همچو نـوروز پاينـده تخت
بـه خـرسنـدی نـوبهـاران بخت
بيـا تـازه سـازيـم پيمـانـه را
بـرون از سـر آيين بيـگانـه را
بپـاييم بـا خـويـش نيکو سرشت
که جـز نيک در دل نشـايد نبشت
به خوان بر نشينيم با فـر و هـود
بخـوانيم بـا شـادی از جان سرود
بهار است و ما می به ساغـر کنيم
به
تـاکِ فلک نـقش ديگـر کنيـم
9 مارس 2001 |