|
بهرام برای سرگرم کردنِ مردم ده هزار لولی را از
هند به ايران آورد تا مردم پس از رهايی از کار روزانه، بتوانند به شادی
بپردازند. فردوسی در اين زمينه مینويسد:
"به نزديکِ شَنگل فرستاد کس
چنين گفت کای شاه فريادرس
از آن لوليان برگزين ده هزار
نر و ماده بر زخم بربط سوار
که استـاد بر زخم دستان بود
وز آواز او رامـشِ ِ جان بود
چو نامه بهنزديکِ شَنگل رسيد
سرِ فخر بر چرخِ کيوان کشيد
هم آنگاه شَنگل گزين کرد زود
ز لوری کجا شاه فرموده بود"
فردوسی میگويد که بهرام پس از کشتن دو شيـری که راه او را بسته بودند،
به خانهی مردی گوهر فروش میرود و ميزبان دخترهای خود را به بهرام نشان
میدهد:
"بـدو ميـزبان گفت کاين دختـرم
همـه به آسمـان انـدر آرد سـرم
هم او ميگسار است و هم چنگ زن
هم او چامه گـوی است و اندر شکن
زن چنگ زن چنگ در بـر گرفت
نخستين خُـروش ِ مغـان بـرگرفت
به رود و به ريشـم سخنگوی گشت
همه خانه از وی سمـن بوی گشت"
در جای ديگر در نخجيرگ میآورد:
"̃ بتـان جامی و چنگ آراستنــد
" پـرستندگان مشگ و می خواستند
ز زور و می و نای و بانگِ سرود
"هـوا را همی داد گـردون درود"
پس از تاجگذاری، بهرام خراج را بمردم میبخشد:
"چو آگاه شد زين خبر هر کسی
همی آفرين خواند هر کس بسی
بـرفتنــد يکسر بـه آتشـکده
به ايوان نوروز و جشـنِ سـده
همـی مشگ بـر آتـش افشاندند
بـه بهـرام شـه آفرين خواندند
به هـر جـای خـوانی بياراستند
می و رود و رامشگران خواستند
وزان پـس درِ گنـج بگشاد شاه
به دينـار و ديبـا بياراست گاه"
فردوسی همچنين درجايی ديگر و درباره به زنی گرفتنِ بهرام، دختران برزين
دهقان را مینويسد:
بـرفتند هـر سه به نـزديکِ شاه
نهاده به سـر بر ز گوهـر کلاه
يکی پـای کوب و يکی چنگزن
سه ديگر خوش آوازِ اندوه شکن
يکی چامهگوی و دگر چنگزن
سوم پـای کوبد شکن در شکن"
حسنعلـی ملاح مینويسد:
"مقامهای عصر بهرام هشت واحد بودهاست بنامهای بهار، بندستان، آبرين يا
آفرين، ابرينه، ماذر، و سپان يا ماه در بستان، نسيم، قبه، و اسپراس.
_البته در بسياری از کتابها پارهای از اين نامها را به باربد نسبت
دادهاند._
در موردِ به وجود آمدنِ نغمهی "گنج گاه" يا "گنج گاوان" میگويند که
در زمان پادشاهیِ بهرامِگور، به گنجِ بزرگی که به مهر پرستی ايرانيان و
برای گسترش آيين ميترايی نگهداری شدهبود دست يافتند. موسيقيدانان دربار
بهرام آوازی به مناسبت يافتنِ اين گنج ساخته و آنرا "گنج گاه" يا "گنج
گاوان" ناميدند. اين آواز را نيز به باربد نسبت دادهاند و باربد آنرا
در زمرهی "سی لحن" خود آورده است.
"باربد" پرآوازه ترين موسيقيدان ايرانِ کهن
پشتيبانی دوران بهرامِ
گور از هنرمندان، شکافايی هنر
موسيقی در زمان خسرو پرويز را بنا نهاد. به راستی میتوان گفت که در
هيچيک از دورههای فرمانروايی پادشاهان در ايران تا به اين اندازه موسيقی
ارزش والای خود را نيافته و تا اين مقدار نغمه و آواز ساخته نشدهاست.
خسروپرويز بهموسيقی عشقمیورزيد، درشبانهروز با موسيقی زندگی میکرد
و حتا با موسيقیدانان به شکار میرفت. پرآوازهترين
موسيقيدانخسروپرويز باربد نامداشت. صاحبِبرهانقاطع_((ابن خلفِ
تبريزی، _بامدادان_))_ درباره باربد و صدای خوش او مینويسد:
ْ"اصلاو از جهرم از توبع شيراز است و در فنِ بربط نوازی و موسيقیدانی
عديل و نظير نداشت و سرود مسجع از مخترعات اوست و آن سرود را خسروانی نام
نهادهاند."
هم او در شرح بيشتری درباره خسروانی مینويسد:
"هر چيزی را که بس لطيف و نيکو و بزرگ باشد منسوب به خسرو ساخه و
خسروانی گويند."
شعرا و نويسنگان بزرگ ايران همانند فردوسی، نظامی گنجوی، منوچهری
دامغانی و همچنين تاريخ نگاران عرب مانند مسعودی و ثعالبی همه باربد را
بزرگترين موسيقيدان زمان خسروپرويز میدانند.
درباره نام باربد روايات زيادی وجود دارد. عربها او را فهلبد
میخواندند ولی نزد ايرانيان به باربد معروف است. در پارهای از کتابها
بيز او را "فهربد" يا "پهلبد" نيز آمدهاست. نام و ياد اين موسيقيدان
ارزشمند که همواره و برای هميشه با نام ايران عزيز همراه هست و خواهد بود
سرکش و باربد:
باربد دارای داستانِ زندگی دلانگيزی میباشد. فردوسی در شاهنامه از
او، داستانش و يکی ديگر از برجسته ترين موسيقيدانان زمان خسرو پرويز
بنامِ "سرکِش" سخن میگويد:
"يکی مطربی بود سرکش به نام
به رامشگـری درشده شادکام
بزرگان بر او گـوهر افشاندند
که فـر بزرگيش میخـواندند"
سرکش رييس دسته رامشگرانِ مجالس خصوصی خسروپرويز بود، روزی بدو خبر
رسيد جوانی که از زبر دستترين نوازندگانِ عود است و صدايی دلکش دارد، به
دربار آمده تا به عنوانِ رامشگر بار يابد.
"چو بشنيد سرکش دلـش تيره گشت
به زخـم سرود انـدرو خيـره گشت
بيــامد بنـزديـکِ سـالار بــار
درم کـرد و دينـار چنـدی بـداد
بـدو گفت رامشـگری بر در است
که از مـن بسال و هنر برتر است"
سرکش از اين خبر آشفته شد و به هر وسيلهای خواست او را از نزديک شاه
دور نگهدارد، درباريان را با پول و بخشش راضی کرد تا از باربد سخنی
نگويند.
"نبايد که در پيش خسرو شود
که ما کهنه گرديم و او نو شود
ز سرکش چو بشنيد دربانِ شاه
ز رامشگر تازه بر بست راه"
باربد از ماجرا آگاه شد و با تدبير به نزد نگهبانِ باغی که شاه گاه گاه
برای بادهنوشی بهآنجا میرفت، رفت و از او درخواست کرد که ورود شاه را
به او اطلاع دهد.
"چو نوميد بر گشت از آن بارگاه
ابا بربـط آمـد سوی باغِ شـاه
که آن باغبان بود مـردوی نام
شد از ديدنش بـاربـد شـادکام
سبک بـاربـد نـزد مردوی شد
همان روز با مرد هم خـوی شد
چنين گفت بـا باغبـان بـاربـد
که گويی تو چو جانی و من کالبد
کنـون آرزو دارم از تـو يکـی
که آن هست نـزديک تـو اندکی
چـو آيـد بـدين بـاغ شاه جهان
مرا راه ده تـا ببينــم نهـــان
که تا چون شود شـاه را جشنگـاه
ببينـم نهفتــه يکی روی شــاه"
پس اجازه گرفت بر بالای درختی رود که بر جايگاه بزمِ شاه سوار بود و
روزی که شاه به باغ آمد، باربد جامهای سبز رنگ بر تن کرد و عودی به دست
گرفت و بر بالای درختی جای گرفته و خود را مخفی کرد.
" بدان سرو شد بربط اندر کنار
زمانی همی بود تا شهـريـار
از ايـوان بيامد بدان جشنگـاه
بياراست پـاليـزبان جای شاه
بيـامد پـريچهـرهی می گسار
يکی جا مِ می بر کفِ شهـريار
بدانگه که خورشيد برکشت زرد
همی بود تا گشت شب لاجورد
زننده بدان سـرو برداشت رود
همان ساخته خسـروانی سرود
سرودی به آواز خوش بر کشيد
که اکنون تو خوانيش داد آفرين"
پيشين
پسين رويه
1
2
3 |