درفش کاويانی
فروهر
کورش بزرگ
تخت جمشيد
تنديس  اشکانی
دروازه ملل
دماوند
ننخستين تصوير متحرک
تاجيکستان
افغانستان

همـراهِ دوسـت                                            1   2   3

 

علی مير فطروس، سخن سنجی برای همه ی زمان ها

چه خوب و آفتابی خواهيم شد آن روزی که پيراهن حسرت و ابری ی ِ خويش را بَر کَنيم و هر چه و هر پديده ای را پيش از رفتن و يا راندنش به بررسی بنشينيم.

که سبز شويم و آفتابی ببينيم و بتابيم و بکاويم.

که عيب می را همراه و همگامِ با هنرش ببينيم.

که تاريخ را نه برای يخ زدن و سفت شدن در آن، که برای روشن ساختن گوشه های تاريکمان بخوانيم و

که ...

و

که...

دشوار است، آری دشوار است، اما شدنی است اگر که ميدان رُو باشيم و دامنه ی خواسته هامان از روزنه ی گفته هامان فراتر رو تر.

چرا دشوار است؟ چرا که يخ زدگان در رويدادهای رفته را پر شمار تر از بر شدگان از خواب غفلت می يابيم.

اما شدنی است، چرا که حضورش را  می بينيم و يا می يابيم و يا درست ترش را بخواهيد، می شنويم. می شنويم، چرا که، آنگونه که شايسته و بايسته اش هست نمی بينيمش و ...  پس نيافتيمش ... و چنين است که چو بيدار شديم. انگشت حسرتی به لب می گزيم و ...

 

از ميان آنان که برای يافتن و شناختن ِ خودمان بايد شناخت شان، از علی ميرفطروس بايد نام برد. کسی که تاريخ را جامعه شناسانه می بيند و می داند و می شناسد. کسی که گفتار و نوشتارش تاريخ مصرف ندارد و همواره نو و تازه اند.

ببينيد در گفت و شنود با بهروز رفيعی نزديک به پانرده سال پيش  چگونه از هميشه و همواره مان سخن گفته است. گويی که هم اکنون گفته است اگرچه آنرا ديروز نوشته اند.

 

(مقـّدمة کتاب ديدگاه ها)

 

از بهروز رفيعی (راد)

 

     - « ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما ...».

     با اين شعرِ «خاقانی» مرا در خانه اش پذيرا شد. گذشتِ زمان اگر چه وُی را شکسته است، امـّا هنوز از « برفِ پيری» بر موهايش اثری نيست. می گويم: « جوان ماندی!». در جواب، اين شعرِ « شهريار» را می خواند:

     - « خانة ما از درون ابرست و بيرون آفتاب».

     بيش از بيست سال از نخستين ديدارهای مان می گذرد. در آن زمان (در سال های 48-49) او دانشجوی سال اولِ دانشکدة ادبيات تبريز بود و با آنکه تازه از « لنگرود» به « تبريز» آمده بود، امـّا خيلی زود با روشنفکران و محافل فرهنگی آنجا آشنا شده بود.

    ما، عصرهای جمعه، « مولانا» می خوانديم (در نزدِ عبدالله واعظ که خود، عرفان مجسـّم بود). در يکی از اين جلسات، « علی ميرفطروس» را شناختم، با نجابتی شهرستانی و صميمی.

    او در بهار 49،  ُجنگ « سهند» را در « تبريز» منتشر کرد. نگاهی به نويسندگان و همکاران اولين شمارة            « سهند»، خود، بيانگرِ کمّ و کيف مقالات آنست:

     اميرحسين آريانپور، غلامحسين ساعدی، استاد شهريار، جلال آل احمد، نيما يوشيج، سعيد سلطانپور، رضا براهنی، سياوش کسرائی، خسرو گلسرخی، کاوة دهگان، عبدالله واعظ، محمود پاينده لنگرودی، مصطفی رحيمی، بهروز دهقانی، مفتون امينی، رضا مقصدی، محمد زهری، سيروس مشفقی، سهراب سپهری، اسماعيل خوئی، حسين ُدرتاج، فريبرز سعادت، عليرضا نوری زاده، منوچهر هزارخانی، م- راما، عنايت الله نجدی سميعی، بهرام حق پرست، فريبرز مجيدی، محمود آذريار (مسعودی) و ... لوکاچ، ماکسيم گورکی، رومن رولان، ناظم حکمت، پله خانف، آنتوان چخوف، ژان پل سارتر.

٭٭٭

    معترض بود. از همان آغاز به درس های دانشکده معترض بود و می گفت: « چرا از روش تحقيق (که روش شناخت ادبيات و تاريخ است) خبری نيست؟ چرا بجای حافظ و مولانا، روح حنظلة بادغيسی بر دانشکدة ادبيات حاکم است ...» در جستجوی آن فضای مطلوب بود که « ميرفطروس»، دانشکدة ادبيات شيراز، تبريز، تهران و سرانجام: دانشکدة حقوق دانشگاه ملّی را تجربه کرده بود. بهر حال، اين اعتراض ها (با توجه به شورهای جوانی) باعث شده بود تا او « به هر جمعيتّی نالان شود» و در اين رهگذار - چه بسا - « جفتِ بدحالان و خوشحالان شود» ...

     اولين شمارة  ُجنگ « سهند» در حدود 200 صفحه، با چاپی تميز (که لايه ای آبی رنگ؛ صفحات شعر، قصّه و مقاله را از يکديگر جدا می کرد) با تيراژ پنج هزار نسخه، در واقع حادثه ای بود که بازتاب گسترده ای در محافل دانشجوئی و روشنفکری آن زمان داشت بطوريکه در کمتر از دو ماه، تمام نسخه های آن بفروش رفت. اين امر (با توجه به تيراژ دو هزار نسخه ای کتابها و نشريات ادبی در آن زمان) خود، حادثه ای مضاعف بشمار می رفت و بهمين جهت، می توانست «حسُاسيت» هائی را عليه « ميرفطروس» برانگيزاند.

٭٭٭

    عاشق بود به شعر، و حسـّاس بود به واژگانِ شعر - وقتی حروف همساز (هم صدا) در آتشبازی کلمات، ترکيب های شگفتی از تصوير و موسيقی ايجاد می کردند - و ما (که تازه با شعر امروز آشنا شده بوديم) از ُنکته سنجی های او، فراوان می آموختيم.

     بعد از انتشار اولين شمارة « سهند» خانة کوچک دانشجوئی اش، کانون رفت و آمدهای دانشجويان و اهل شعر و ادب شده بود، و او - شديداً - در تدارک جلد دوّم « سهند» بود و حتی بسياری از صفحات نشريه نيز حروفچينی و غلط گيری شده بود، اما « ناگه غروب کدامين ستاره؟»:

     در غروب يکی از روزهای آذرماه 49، وقتی برای ديدارش به خانة شمارة يک، اوّلِ خيابان مقصوديـّه، ميدان ساعت (شهرداری) مراجعه کردم، کسی جواب نداد ...« ساواک» او را با خود ُبرده بود.

٭٭٭

     بسال 1351 - در ايـّام تبعيد يا « سربازی» (در جيرفت کرمان) « ميرفطروس» دومين شمارة  ُجنگ « سهند» را با نام « کتاب هنر و ادبيات» منتشر کرد که - باز - مورد استقبال گستردة اهل هنر و انديشه قرار گرفت. با توجه به حضور او در « جيرفتِ » دورافتاده، برای ما - که در تبريز بوديم - دانسته نبود که وُی، کَی و چگونه فرم های چاپ شده را از چاپخانة تبريز به تهران منتقل کرده است ... به هر حال، شمارة دوّم « سهند» نيز منتشر شده بود. در مقدمة زيبائی که با شعر « سلامی چو بوی خوش آشنائی» شروع می شد، « ميرفطروس» علت « غيبت» يا عدم حضورش را در تبريز چنين بيان کرده بود:

     « روزهای سخت و سياهی را گذرانيده ايم، روزهای سخت و سياهی که سياهی آن، چهرة يلداها را سپيد مينمود».

٭٭٭

    ما، بی خبر بوديم. در سال های دربدری؛ در « سال های باد»؛ ما بی خبر بوديم و هر يک - در جستجوی آگاهی - مرزهای « ادبيات ممنوع» را با لذّتی شگفت در می نوشتيم، ما بی خبر بوديم ...

     در سال 54 از حضورش در دانشکدة ادبيات تهران و سپس در دانشکدة حقوق دانشگاه ملّی با خبر شدم. گويا حسـّاسيـّت ها و مزاحمت های « مقامات امنيّـتی»، « ميرفطروس» را از داشتن يک خانة آزاد و مستقل، محروم کرده بود، لذا او، در مسافرخانة « بيستون» واقع در خيابان اميرکبير (چراغ برق) زندگی می کرد: در اطاقکِ شمارة 14، با کتاب هائی که عطر عرفان و آگاهی می دادند: « تذکرÑ الاولياء»، « کشف المحجوب»، « مثنوی معنوی»،  « تاريخ طبری»، « تاريخ يعقوبی»، « دو قرن سکوت» و ..

    در آن اطاقک کوچک و در آن شرايط بی ثبات بود که او، اوّلين شعرها و کتاب هايش را جمع آوری و تأليف کرد:    « آوازهای تبعيدی»، « سرود آنکه گفت: نه!»، « جنبش حروفيـّه و نهضت پسيخانيان» ( ُنقطويان)، « اسلامشناسی» و سرانجام کتاب معروف « حلاّج».

    شعرهايش - اساساً - حال و هوای تغزّل داشت؛ با تصاويری زيبا و بکر. چشم انداز شعريش، تاريخی و حماسی بود؛ با زبانی سرشار و نرم. نوعی ناسيوناليسم در شعرها و کتاب هايش بود که حاکی از علاقة « ميرفطروس» به تاريخ و فرهنگ ايران بود. ملّت، ميهن، حلّاج، بابک، عطّار، کوچه باغهای نيشابور، چنگيز، ايران و ... در سراسر شعرهايش تکرار شده بود:

     « ای سرزمين شرقیِ من!

                              - ايران!

     اسطورة تطاول و توفان!

     ای زنده در حماسة اشعار!

     ای پايدار

                 پريشان!

                 (در خيلِ خون و خنجر و خاکستر) ...».

٭٭٭

      « در چشم های شرقی تو

- اينک -

                 شعر شفيقی می شکفد

                            که آفتاب و آتش را

                                              تفسير می کند

      دستان تو

                  - ولی -

                         ابرازِ رازهای نهفته است ...».

٭٭٭

    ستاره ها

                   ستاره های سرخِ آسمان ميهنِ من را

     سوداگران سودائی

                     - اينک -

                        ديريست که تاراج می کنند

     و روحِ ابریِ « حلاّج»

                    - با بانگ سرخ « اناالحقّ» -

                               در کوچه های فاجعه جاريست:

- « حقّ

                حقّ

                            حقّ

                                               اناالحقّ».

 

رويه پسين

1   2   3

بارگشت

 

دفتر ميهمانان

Send Email

پيام دهيد

 
 

 بازديد :


ShahnamehvaIran

Copyright 2005