بخش دوم؛ درد شناسی

اندام شناسی

 آشکار است اگر با ساختمان و کارهای اندام آشنايی نداشته باشيم، آگاهی يافتن از دردشناسی و در پی آن يافتن راه يا راهها و روشهای درمانی کار آسانی نيست چرا که «پاتولوژی» بر پايه‌ی اندام شناسی استوار است. براين پايه شايسته است که نگاهی به اندام‌شناسی را (در دو بخش) بياندازيم و سپس دنباله ی نوشتار را پی بگيريم:

 ۱ـ ساختمان اندام    ۲ـ کارهای اندام

 1ـ ساختمان اندام

 کهن ترين ديدگاه در اين باره، باور «مکتب مزديسنا» است. درباره بخش‌بندی «بدن رويان»، ولی نه به گونه کلاسيک امروزی بلکه با بخش‌بندی ويژه که بدن رويان را ترکيبی از موها، عضله ها، اندرون (احشاء و امعاء و شش و دل) دستگاه آميزشی و دست و پا می داند چنان که در فروردين‌یشت بند ١١آمده است: «از فروغ و فر ِنيکان است ای زرتشت اسپيتمان که مادران، فرزندانی را که هستی يافته‌‌اند تا هنگام زايش در شکم نگهداری نموده، موها، گوشت، اندرون، دست ها و پاها، اندام زاد و ولد آن ها به هم پيوسته می‌گردند».

 بدن يک انسان کامل را به هفت اندام بخش نموده اند و همانند ها و شبيه هايی را نيز در طبيعت برای آن ها بر شمرده‌اند چنان که در بندهش بخش فرجاميان بند ۱۱آمده است:

 ١و٢و٣ـ ماهيچه و پوست، استخوان، مغز و پی به مانند زمين

٤ و٥ و٦ـ رگ، خون و ريم (تراوش های بدن) به مانند آب

 ٧ـ موی به مانند درخت و گياه

از اندام کامل و رسا به نيکی ياد شده و واژگونه اش از نقص اندام به بدی سخن رفته است .

 در اوستا از شماره‌های عروق و استخوان و مفاصل سخن به ميان آمده است و شناخت بسنده از آن ها را بسيار بايا و بايسته دانسته اند. چنان که در دينکرت ۳ آمده است:

«يک پزشک دانشمند بايد کتاب بسيار خوانده باشد، بيمار را به دقت معاينه نمايد، اعضاء بدن و مفصل ها را بشناسد و دانش هايی درباره ادويه داشته باشد».

گذشته نگاران بيگانه، بکارگيری محکومين به مرگ برای آزمايش های پزشکی و شناسايی اندام را به ايرانيان نسبت داده‌اند. برای نمونه، کريستن سن گذشته نگار دانمارکی در اين باره می‌نويسد:

«در دادگاه ها، محکومين به اعدام را برحسب درخواست پزشکان برای آزمايش های پزشکی بدان ها می‌بخشيدند و اين کار نخست در ايران رايج شد و پسين تر به وسيله‌ی مصريان عهد بطالسه از ايرانيان گرفته شد».

 2ـ کارهای اندام

شايد دانش شناسايی کار اندام در ايران باستان، ديرتر از ديگر پژوهش ها آغاز شده است. اين برداشت از آن جا سرچشمه می گيرد که ا تنها از پايان دوره ساسانيان آگاهی داريم. بر پايه چنين برداستی نيز آن را دريافتی از مکتب گندی‌شاهپور بر شمرده اند. "آگاسياس" گذشته نگار يونانی سده پنجم می‌نويسد:

«خسرو انوشيروان پژوهش و گفتگوهايی با

 پريسکيانوس طبيعی‌دان يونانی پيرو مکتب افلاطون درباره حکمت و کارهای اندام و روان شناسی می نمود و به ويژه موبدان را نيز در اين جستار شرکت می‌داد».

 داستان اين گفتگو در کتابی به زبان لاتين و در کتابخانه «سن ژرمن» پاريس نکهداری می شود.

 

 ايرانيان نيروهای بدن انسان را به پنج دسته بخش نموده بودند و بيماری های روانی را دگرگون شدن آن ها بر می شمرده اند. اين نيرو ها را چنين می ناميدند:

 ۱ـ اهو يا جان

 ۲ـ دئنا يا وجدان

 ۳ـ بئوزا يا ادراک

۴ـ اروان يا روان

 ۵ـ فره‌وشی يا روان آغازين و پايانی

 چرايی شناسی

 نخستين بخشی (موضوعی)که همواره در پاتولوژی يا آسيب شناسی، انديشه ی  انسان را به سوی خود می کشاند، شناسايی سرچشمه، آغاز و چرايی بيماری است. زيرا آگاهی يافتن از چرايی بيماری ها، روش سير و فرجام آن ها را نشان داده، راه و روش درمان درخور را روشن می‌سازد.

امروزه خاستگاه بيماری ها را به دو دسته‌ی بزرگ بخش می‌نمايند:

 الف ـ چرايی و انگيزه ها و سرچشمه های نخستين

 ب ـ چرايی و انگيزه های کناری (جانبی) و دومين

در باره بخش نخستين بايد گفت که بيشتر و شايد در آغاز ناآشکار می‌باشند و تنها از روی کمان زنی ها (فرضيه‌ها)، کوشش به روشنگری در باره آنها می‌شود ولی در باره دسته ی دوم، يا انگيزه های کناری، بايد گفت که درباره بيشتر بيماری ها به اثبات رسيده است و بر پنج گونه اند:

 سرچشمه ها و انگيزه های ميکروبی، انگلی، شيميايی، فيزيکی و مکانيکی.

 با پی بردن به اين آگاهی ها هنوز (در سال ۱۳۳۱اسلامی برابر با ۳۶۹۰زرتشتی و ۱۹۵۳ميلادی)، روشن نيست که آيا پيش از کشف اين دسته‌بندی چه انگيزه هايی را برای بيماری ها بر می شمرده و می شناخته اند. چرا که مردم هر کشوری، برداشت ها و باورها ويژه‌ای در اين باره داشته‌اند. کوشش ما در اين نوشتار تنها پيرامون آگاهی های ايرانيان باستان دور می زند و می کوشيم که آن را، از ساده‌ترين و کهن ترين باور آريايی ها تا کامل ترين باورها و برداشت ها‌ی گندی‌شاهپوری به بررسی بکشانيم.

 آریایی ها

مردمان آريايی، بر اين باور بودند که انگيزه شماری از بيماری های همه‌گير و جهان گيری مانند وبا و طاعون، خشم و قهر خدايان است. آنان باور داشتند که هر گاه خدايان قهار و خون خوار، بر مردمان خشم گيرند و بنا بر انگيزه ای، تشنه‌ی خون بندگان خود ‌شوند. بيماری هايی را به نام آسطب ها و بلاهای آسمانی بر سر مردمان فرو می ريزند.

آرياييان، انگيزه بيماری های روانی و حتا شماری از بيماری های تنی و جسمی را از به درون بدن انسان رفتن ِ روان ها و ارواح بد و اهريمنی می‌پنداشتند. آنان انگيزه دچار شدن به پاره ای از بيماری های ديگر را نيز، بازتاب و واکنش ديگران بر کنش ها يا کارهای خود آنسان ها بر می شمردند. کنش هايی که واکنش های (برای نمونه چشم تنگی يا حسودی!!!) ديگران را در پی داشتند و يا اينکه با ابزار گوناگون (افسون و جادوگری و يا چشم بد و نگاه و نظرهای ناپاک)، سرچشمه و انگيزه ی آسيب ‌رساندن به هم نوع خود می شدند و بيماری هايی با برای آنان به وجود می‌آورند.

 مکتب مزد يسنا

   اين مکتب بيماری ها را وسوسه‌ی انگره‌مينو (مينوی بد) می دانستند و باور داشتند خداوند انسان را پاک و بی‌آلايش آفريد، و زمينه‌ای که آبگينه و آيينه‌ی ضمير او را تار يا وی را به رنج و بيماری دچار ساخته است، خواست و کار وسوسه‌ی انگره مينو (مينوی بد) است و به راستی اهورامزدا را بری دانسته‌اند از اين که خود او، در برابر آفريدگان نيک خود که به منزله‌ی فرزندان وی هستند، آفريننده همه ی دردها و آسيب ها باشد. آنها بدبين گونه خواسته اند نشان بدهند که نمی شود خدا گاهی انسان را در برابر پيشامدهای ناگوار طبيعت دستگيری کند و گاهی او را گرفتار چنگال جانوران موذی و درنده و بسا دچار تهی دستی و ناخوشی و سرانجام مرگ و نيستی سازد بنابراين آن چه که زشت و زيان‌آور بود به وسوسه‌ی انگره‌مينو نسبت دادند چنان که در ونديداد پرگرد ۲۰بند ۱و ۲آمده است:

«من که اهورامزدا هستم، من که دهنده نعمت ها هستم،

آفريدگاری هستم که جهان را روشن و خوش ‌اندام آفريدم و کم کم می‌آراستم

 و انگره‌مينوی دروند (مينوی بد) نظر کرد و بيماری پديد آورد».

 در همه جای اوستا، انگره‌مينو نماينده‌ی ناپاکی ها و پليدی های تن و پيرامون آدمی است بدين روی سرچشمه‌ی دردها خوانده شده است.

ـ (به ياد داشته باشيم که "گات" ها که سرودهای اشو زرتشت باشند  تنها شش در سد از گردآمده ی "اوستا" جای دارند و ديگر بخش ها نه از زرتشت هستند و نه همزمان با گات ها نوشته شده اند. پس اگر سخنی ار مکتب مزد يسنا به ميان آمده است پيوندی با باورهای اشو زرتشت ندارد. گروه شاهنامه و ايران).ـ

دوره هخامنشی

 گزنفون دراين باره آورده است:

«کوروش باور داشت که بيشتر بيماری ها از پرخوری، خوراک های فاسد و بد، آب های آلوده، آب و هوای بد و دوری از ورزش می‌باشد».

هم چنین در «شاهنامه» از زبان برزويه پزشک آمده است:  

سـر دردمندان بـدو گفت چيست؟         که بـر درد آن کـس ببايد گريست

بدو گفت آن کس که افـزون خورد         چـو بر خوان نشيند خورش نشمرد

نباشـد فـراوان خورش تن درست        بزرگ آن که او تـن درستی بجست

 

 دوره‌ ساسانيان

در دوره‌ی ساسانيان کم کم به انگيزه و علت‌شناسی و حقيقت بيماری ها نزديک شدند و مطلب را از روی حقايق فيزيکی و طبيعی بررسی می‌نمودند و باور داشتند که بدن در اثر ناسازگاری و استعداد جسمانی در شرايط بد بيمار می‌شود. برابر گفته ی دينکرت ـ(دينکرت، نه "گات" هاـ شاهنامه و ايران):  

«بدن از چهار آخشيگ هوا، آتش، آب و خاک به وجود آمده و تا هنگامی که ميان آن آخشيگ ها سازش برپا است درستی و تن درستی نيز برآورده می‌شود و بيماری از فزونی و کاهش آن هاست، چنان که از فزونی و کاهش آتش، گرمی و سردی پديد می آيد، از فزونی و کاهش آب نيز، نم و خشگی، از فزونی و کاهش خاک، يبوست و اسهال و از فزونی و کاهش هوا، دم و خفگی پديدار می‌گردد، گرسنگی و تشنگی و پيری و پريشانی هم سرچشمه‌ی بسياری از بيماری هاست که در ميان آن ها از همه مهم تر خشگی و سردی است که انگره‌مينو پدید آورد».

 آنان هم چنين انگيزه بسياری از بيماری های روانی را ناخوشی جسمی و واژگونه انگيزه بسياری از بيماری های جسمی را وسوسه‌های زشت و خيال های فاسد می‌دانستند در آن جا هنوز سرچشمه‌ی بيماری های واگيردار مانند طاعون و وبا بلای آسمانی محسوب می‌شد.

 نگره‌ی دانشکده‌ی پزشکی گندی‌شاهپور

بر پايه نوشته آگاسياس:

«بين رطوبات بدن، صفرا سودا، بلغم و خون تعادلی برپا است چگونگی دگرگونی های هر يک يا همه آن ها آهنگ درونی بدن را بهم می‌ريزد در اين ميان از همه مهم تر خون بود که بدان اهميت بسيار‌ می‌دادند و ايرانيان نيز باور داشتند که خود را بايد پاک نگاه داشت چنان که در دينکرت ششم فصل ۲۴آمده است: «خون مايه‌ی زندگی و مهم ترين قوه‌ی حياتی است».

در مينو خرد پرسش ۶ آمده است: «اهميت خون در بدن مانند اهميت آب روی زمين است».

آزمايش و چرايی شناسی در شاهنامه

سوم‌ آن که دارم يکی نـو پزشک               که علت بگويد چو بيند سرشگ

اگـر باشـد او ساليـان پيشـگاه                زدردی نه پيچد جـهانـدار شاه

 بفـرمود تا رفت پيـش پزشـک              که علت بگفتی چو ديدی سرشگ

 رده‌بندی بيماری ها

واژه‌ی بيماری در اوستا "يسکه" ناميده شده که پسين تر در پارسی باستان "جسک" می‌‌خواندند و آن واژه را به جای واژه ی بيماری به کار می‌بردند ولی در پهلوی با دگرگونی در خواندن ويمر يا ويمار خوانده شده که از واژه ی ويم يا بيم به معنی «ترس و اضطراب» گرفته شده است.

بنا بر نوشته ی "هوسپارم" نسک در زمان ساسانيان همه ی بيماری ها را مانند امروز به دو دسته‌ی گوناگون ِ «تنی يا جسمی» و «روانی يا روحی» بخش نموده‌اند و هر يک از آن ها گونه های گوناگونی داشته است.

 بيماری های تنی به دو دسته: «بيماری های پرمرگ» و «بيماری های ساده» بخش شده اند.

نمونه ی بيماری های پرمرگ، بيماری های طاعون، وبا،آبله و ... هستند و بيماری های ديگر، باز به گونه های «برونی»، يا آن هايی که در رویِ بدن نمودار هستند و همچنين «درونی»، يا آن هايی که در درون هستند، بخش ‌شده‌اند.

 حتا بيماری های بومیِ برخی از شهرهای ايران را يادداشت نموده‌اند، به مانند: در آرياويژ مارگزيدگی، در بلخ ماليخوليا، در گيلان دشتان نابهنگام.

 شناسايی بيماری ها

 امروزه با ياری جستن از ابزار و راه های گوناگون کلينيکی (درمانگاهی)، پاراکلينيکی (فرا درمانگاهی) و پرتونگاری و ... دست به شناسايی بيماری ها را می کنند و از اين راه دروازه ی ِ ‌شناسايِ بيماری ها به روی پزشکان گشوده می شود ولی در آن دوره‌ای که ما از آن گفتگو می‌نماييم از ابزارهای امروزی نشانی نبود و آنان نشانه و سير و فرجام بيماری ها را تا اندازه جايی که می توانستند ز روی کارآموختگی و تجربه های خود پی می‌گرفتند. از اين روی بسياری از بيماری هايی که دارای نشانه های يکسانی بودند، به مانند يک بيماری بشمار می آمدند و چنين گمان می شود که در زمان های پيشين درد و بيماری کم بوده است.

در آن هنگام، بيماری هايی که نشانه‌های آن از نزديکِ نگاه و ديد و لمس طبيعی بيرون نبود را بهتر از بيماری های اندرونی می‌شناختند. بيماری هايی به مانند؛ بيماری های پوستی، شکستگی، دررفتگی و خيزها، بيماری های چشمی، بی آهنگی‌های دستان در رده پس از آنها شماری از بيماری های روانی و درونی‌ و تب دار و همانند آنها. که ما برای نمونه از هر کدام سخن خواهيم ‌راند.

 1ـ بيماری های پوستی

 در ميان بيماری های پوستی، از همه بيشتر و فراوان تر، با سودا، جَرَب، بَرَص، جُذام، کچلی و سوختگی آشنايی داشتند و از نشان هاه و روند و فرجام هر يک از آنها آگاه بودند. جذام، برص و جرب را جزو بيماری های واگيردار خوانده، آن ها را از ديگر بيماری ها سوا می‌نمودند. به ويژه جذام را يک بيماری بد فرجام می‌دانستند و اين بيماری و بيماری برص منفور ايرانيان بوده اند، گاهی نيز يکی را به جای ديگری می گرفتند نموده اش نيز بيماری برص است که آنرا در اوستا "پئسه" و در پهلوی "پسک" نوشته اند. روشن است که اين نام را بايد از روی نشانه ها‌ی بيماری بر آن می نهادند و از آنجا که اين نام از بودن لکه و دو رنگی آگاهی می دهد پس برص نيست و همتنی است که امروز به آن: «پيس»  می گويند. اين بيماری پوستی به گونه های «لوکودرمی» که از همه مهم تر «ویتيلگو» باشد گفته می‌شود و چون يک بيماری بدنمايی است بيماران ِ دچار به آن را دوست نداشته اند. ـ(باز ياد آورمی شويم که اين برداشت ها ار آموزش ها و باورهای زرتشت به دور بوده و هستند)ـ.

در "بحر الجواهر و شرح اسباب" در باره ی باور ايرانيان هنگام نوشتن کتاب چنين آمده است بود:

 «پيس، سپيدی است که بر رویِ بدن پديدار شود و به برخی از اندام های ديگر سرايت نمايد و بسا آن که همه‌ی بدن سپيد می‌شود و چرايی آن، بدی مزاج اندام و گرايش آن به سرما و غلبه بلغم برخون می‌باشد».

هرودوت نيز گوشه گيری پيسان را در ايران باستان را يادآور شده، جرب نيز که در اوستا گره ناميده شده همواره از بيماری های پليد شناخته می شده، کسی که جرب را درمان می‌کرد دارای جايگاهی دوخور نگرش بوده است. چنان که در فرودين‌يشت بند ۱۳۱آمده:

«فروهر فريدون، پور آبتين را درود می‌‌فرستم

 از برای پايداری برضد جرب، تب، لرزه، نائزه و وَوراشه

و هم چنين از برای پايداری برضد آزار مارگزيدگی».

2ـ خيزها

 خيزها را از روی رنگ آن هابه نام های «سپيد باد» (ورم کليوی)، «سرخ باد» و «کبود باد» (ورم قلبی) نام بر شده‌اند.

3ـ بيماری های چشم

بيماری های چشم را نيز از روی رنگ و نمود آنها به نام های «سپيد چشم» (آب مرواريد)، «سرخ چشم» (ورم ملتحمه)، «سبز چشم» (گلوکوم) و «کوژچشم» نام گزاری کرده بودند.

در دينکرت (٨ـ۳۲ـ۱۲) از «چشم پزشک» ياد شده که در ايران باستان اهميت فراوان داشته است. از يک بندِ اوستا، چنين برداشت می‌شود که خوراک های فاسد و مُردارخواری را در بيماری های چشم دخيل می‌دانستند چنان که در ونديداد پرگرد بند ۲۴آمده است:

«پس اهورامزدا فرمود ای زرتشت پاک ايشان (مردارخواران) پليد هستند و به شکم و دل خود زيان رسانند و سفيدی چشمشان بزرگ شده انگره مينو بر ایشان يورش نمايد». هردوت می‌نويسد: «روزی داريوش در هنگام تاخت با گوشه کمان يکی از همراهان از چشم زخمی شد و دستور داده شد از کاخ پزشکان مصری دربار را بياورند». و در جای ديگر هردوت از چشم پزشکان مصری در دربار هخامنشی ها به ويژه داريوش ياد می‌نمايد.

 4ـ بيماری های تب‌دار

واژه‌ی تب يکی از واژه‌های باستانی ايرانی است. در اوستا" تپنو"، و فرد تب‌دار،" تپنه" ناميده شده اند و بيشتر از نشانه‌هایِ ديگر از آنها در اوستا ياد شده است. به ويژه به گونه ای ؛تب شديد، ميانه، ناتوان و تب‌لرزه بخش نموده‌‌اند. چنان که در ارديبهشت يشت بند ۱۰آمده است:

«آن که برضد انگره‌مينو شورش نمايد ناخوشی را برمی‌اندازد، مرگ را برمی‌اندازد،

 ديوها را برمی‌اندازد انديشه‌های واهی را برمی‌اندازد، تب را برمی‌اندازد،

 سخت‌ترين تب را برمی‌اندازد و نابود می‌سازد».

5ـ بيماری احشاء و اندام درونی

 چنان که از خداینامک برمی آيد يکی از پزشکان ايرانی به نام خراد برزين در زمان خسروپرويز به چين می رود و دختر ملکه ی چين را که گرفتار بيماری بوده، پزشکان چينی از شناسايی آن درمانده بودند را با شناسايی درست از بيماری درمان می کند.  آن پزشک ايرانی، تپش قلب بيمار را در اثر بيماری جگر شناسايی می نمايد و با خوراندن «کاسنی» به درازای هفت روز، در درمان او پيروز می گردد.

 

 فردوسی فرمايد:

چنين گفت با مهتر آن مرد پيـر

            کـه چون تو سرافراز مردی دبير

اگـر در پزشـکيت بـهره بـدی

            دگـر از در درد شهـره بــدی

يـکی تـاج بودی از بـر سـرش 

            بـه ويژه که بيمـار شد دخترش

بدو گفت اين دانشم نيـز هـست

          چو گويی بسايم بر اين کار دست

...

به نزديک خاتون شد آن چاره گر 

         تـبـه ديـد بيمار او را جـگـر

بـفـرمــود تـا آب نـار آورنـد  

        هـمـان تـره ی جويبـار آورنـد

کجا تره کـان کاسـنی خـوانـدش   

       تپش خـواسـت کز قلب بنشاندش

به فرمان يزدان چو شد هفت روز    

      شد آن دخت چون ماه گيتی فـروز

هم چنين ايرانيان اگر در شناسايی بيماری در می ماندند مانند پزشکان امروز بر بالين بيمار گرد آمده به رايزنی می پرداختند مانند: «هنگامی که کاووس کيانی به مازندران رفت و در نبرد چشمانش تار گرديد؛ پزشکان گرد آمدند ولی نتوانستند بيماری را شناسايی کنند».

فردوسی فرمايد:

پزشکان فرزانه گرد آمدند    

                  همه يک به يک داستان ها زدند

زهرگونه تدبيرها ساختـند   

                  مر آن درد را باز نشناخـتند