این
پنج رباعی ِ هُشدارگر به تأثیر از تحریکات و تبلیغات آن گروه از
هویت باختگانی که دل و دین و اندیشه به دشمن سپرده و سال هاست در
خدمت بیگانگان، برای ایجاد تفرقه و نفاق در ایران به ترویج قوم
گرایی و نژاد پرستی می کوشند ، در سال 1995سروده شد اما هرگز
انتشار نیافت ( جز دوتای آخر حدود سه سال پیش در کتاب «صدای زنگ
حضور» به چاپ رسید). اکنون به دلائل ِ بی نیاز از توضیح ، هرپنج
رباعی را در اختیار سایت های ایرانی قرار می دهم تا یک جا انتشار
یابند
م. سحر
شمس تبریز ایستاده مست در دستش کمان
تیر زهرآلود را بر جان ِ احمق می زند
جلال الدین محمد مولوی
با بداندیش
پنج رباعی برای آذربایجان
از خويش
تُهی ، به غير
مسحورانند
گمراهانند و از خِرَد دورانند
معذورانند از آنکه مأمورانند
مغبونانند از آنکه مزدورانند!
غافـل
زخِـرَد
ورزی و انديشه
وری
درباغ ، نه شان هنر به جز تيشه
وری
ستّــار،
درآی تا به صنـدوق
روند
اين
لُعبتکانِ صحنهء پيشه
وری !
زينسان
که به خويــش
دشمنی ها داری
هُشـــدار!
اگر دلـی
نيـــوشا
داری
کان تشه که بر ريشهء
خود خواهی کوفت
از «باقروف» و «غلام
يحي»
داری !
آن گنج که پارس
ی
خـراسان
دارد
از گنجه و سُهرورد و شروان دارد
هرچنـد
ربوده اندش از مام ِ وطن
ارّان در جسم ، روح ِ ايران
دارد !
چون فکر اگرچه کرده مأوا در سر
آذربايجـان
دل است و ايران
پيکر
هان ! بد مَسگال دشمنـا،
کاين
آذر
در دامنِ خود ترا کند خاکستر!
پاريس
17/9/1995