فارسی  English


 

 

 

 

خاک ایران زمین خون سیاوشان را فرو نمی برد مگر زمانی که ستمگران به سزای تبهکاری هایشان رسیده باشند

گفتگوی مهندس هومر آبرامیان با کدبان حسن اعتمادی از رادیو سدای شما در سوئد

 www.sedayeshoma.se

 

 

 

 

پنجشنبه دهم آگست 2006

 

  کوآنکه مژده ای به من از میهن آورد؟          چون  آگهی  که  پیلتن  از  بیژن   آورد!

  دار  و ندار ملک  به  تاراج شیخ رفت          این  یک به چنگ گیرد و آن دامن  آورد

 آباد  کشوری   به  تباهی  کشید   شیخ              چون  ایلغار  خوک  که  بر  گلشن  آورد

              آگه نبود و نیست زآزرم،    شیخ  شهر            از  در چو  رانیش  سری از روزن آورد

  افسانه  ساز  روز  شمار از   پی فریب           روزی هزار   کشته ی  خونین  تن آورد

 دژخیم  داوری  کند و  سفله   سروری            رهبر    بپاسداری   ما   رهزن    آورد

 سید  به  جایگاه  ادب  و  دانش  و هنر            گه روزه  خوان فرستد و گه موذن آورد  

  در سر زمین روشن مزدا   زروی کین             تاری  و مرگ   هدیه ی   اهریمن آورد

خاموش  شد  نوای  دل   انگیز   باربد             قاری چو جغد، بانگ به هر  بزرن آورد

 جانم به  تنگ آمد از این  دیو  سیرتان            کایین و کیششان  همه جا   شیون  آورد

 

دوستان گرامی درود بر شما ، چامه ای را که خواندم از ایرانیار گرامی «  ا .ایران پور »  بود، درود می فرستم به این فرزند پاک سرشت ایرانزمین و دورد می فرستم به شما کدبان حسن اعتمادی و همکاران گرامی، و درود می فرستم به همه ی شما شنوندگان و خوانندگان ارجمند این گفتار.

هفته ی گذشته ملت ایران در سوگ سیاوشی دیگر نشست، اکبر محمدی سرو آزاده ای از تبار سیاوشان بود که این بار با تبر خونچکان اسلام بر زمین افتاد.  خوشا اما که سیاوشان ما تا زنده اند با زبانها ی تند و تیز و دراز خود  با ایران ستیزان تبهکار می رزمند،  و زمانی هم که خون پاکشان بر زمین ریخته می شود از هر چکه اش سد ها نهال آزادی در پهنه ی ایرانزمین می روید و بر و بار می آورد:

    ز   گرسیور  آن   خنجر  آبگون            گروی   زره    بستد  از بهر خون

       پیاده  همی   برد   مویش  کشان              چو   آمد   بدان    جایگاه    نشان

    که  آن  روز  افکنده   بودند  تیر            سیاوخش  و  گرسیوز   شیر   گیر

   چو  پیش  نشانه  فراز  آمد اوی           گروی زره  آن   بد   زشت    خوی

     بیفکند   پیل   ژیان  را   به خاک            نه شرم آمدش زان سپهبد  نه  باک

   یکی  تشت  بنهاد   زرین  گروی             بپیچید   چون   گوسپندانش   روی

     جدا  کرد  از سرو سیمین سرش         همی  رفت  در تشت  خون  از برش

 

خاک آزاده خیز ایرانزمین در همیشه ی تاریخ سروهای آزاده ای را در خود پرورانیده است که فرزندان پاک سرشت این آب وخاک  در زیر سایه هاشان بیارامند، و  دشمنان  و بدخواهان ایرانزمین تاب دیدارشان را نداشته باشند ؛ ایران ستیزان فرومایه در همیشه ی تاریخ  گلهای خر زهره و خار بیابان را دوستتر داشته اند تا سروها ی آزاده را، اینها از هر چه روشنایی و زیبایی است گریزان اند پس سرو های بالا بلند را می اندازند، گلهای خندان را از بیخ و بن می کنند، تا زمینه را برای رویش و بالش خارها وخرزهره ها  آماده بسازند.

فرهنگ ایران بر این باور است که میان خاک و درخت و گل؛ همواره پیوندی ناگسستنی بر پا است، این پیوند با افتادن سروها و کنده شدن گلها از میان نمی رود،  این درست است که سپندارمز، فرشته ی زمین نماد فروتنی و مهربانی و شکیبایی است، ولی نماد دادگری هم هست ، و به پاس همین دادگری است که خون ستمدیدگان را فرو نمی برد مگرزمانی که ستمگران خونریز به سزای تبهکاریهایشان رسیده باشند، این را افراسیاب خونریز هم می دانست از همین رو است که به کشندگان سیاوش می گوید:

که این را به جایی بریدش که کس       نباشد ورا یار و  فریاد  رس

سرش  را  ببرید   یکسر    زتن       تنش کرگسان را بپوشد کفن

بباید  که  خون   سیاوش  زمین       نبوید  نروید   گیا  روز کین

 

هنگامی که گروی تبه کار سر سیاوش را می برد، بنا به فرمان افراسیاب می کوشد تا خون سیاوش را دور از دسترس مادر زمین در تشتی فرو بریزد تا مبادا سپندارمز به دادخواهی بر خیزد، ولی دست سرنوشت از او توانا تراست، تشت به دست خود او سرنگون می شود  و خون پاک سیاوش چهره ی نجیب  زمین را از شرم سرخ می کند:

کجا آنکه فرموده بود تشت خون       گروی   زره  برد  و  کردش  نگون

گیاهی  بر آمد  همانگه  ز  خون        بدانجا  که  آن تشت  شد   سرنگون

بساعت گیاهی ازآن خون  برست      جز ایزد  که داند که آن  چون برست

گیا  را  دهم  من  کنونت    نشان       که  خوانی  همی    خون  اسیاوشان

بسی  فایده خلق را هست از اوی       که هست آنگیا اصلش از اصل خون

از خون سیاوش در دم گیاهی می روید که آنرا خون سیاوشان می نامند، از آنجا که سیاوش در شاهنامه «سروآزاده»  هم نامیده شده است، پس آن گیاه را« خون آزادگان» نیز می توان نامید، آزادگانی از تبار سیاوش و کوروش آریا منش و فریدون فرخزاد و اکبر محمدی و هزاران هزار آزاده ی دیگری که در همیشه ی تاریخ خونشان بدست ضحاک و افراسیاب های زمانه بر خاک ایرانزمین ریخته می شود تا نهال آزادی را در گستره ی این خاک خوب  تر و تازه و جوان نگهدارد، از ویژه گیهای شگفت انگیز این گیاه،  که آن را « پرسیاوشان»  نیز می نامند یکی این است که هر چه آن را ببرند،  دو باره از ریشه می روید وشاخ و برگ می گستراند تا ستمکاران و خونریزان به یاد آورند که سپندارمز فرشته ی زمین به خاک پروانه نخواهد داد که خون بیگناهان را فرو می برد مگر زمانی که داد آنان از بزه کاران خونریز گرفته شده باشد ، پس خوب است که اکبر گنجی و هواداران او رنج بیهوده نکشند و از ملت ایران نخواهند که ایران ویرانگران  تبه کار را ببخشاید، ملت ایران اینهمه ستمبارگی را نه می بخشد و نه فراموش می کند.

 

امروز ما  دردوران آمیختگی نیک و بد بسر می بریم از یکسو نیروهای اهریمنی در کار ویران کردن و کشتن و سوزاندن وتازیانه زدن و سنگسار کردن اند، و از سویی نیروهای اهورایی در پیکار با اهریمنی رایات و در کار نو سازی و بهسازی جهان،  اشو زرتشت در سومین سرود خود می گوید:

اینک سخن می دارم،

برای شما ای خواستاران ،

وبرای شما ای دانایان،

از دو نهاده ی بزرگ.

و می ستایم،

اهورا و اندیشه ی نیک را،

و دانش نیک و آیین راستی را،

تا فروغ و روشنایی را دریابید،

و به رسایی و شادمانی رسید.

 پس،

بهترین گفته ها را به گوش بشنوید،

و با اندیشه ی روشن بنگرید،

و هر یک از شما برای خویشتن،

از این دوراه یکی را برگزینید،

و پیش از رویداد بزرگ،

هر یک بدرستی آگاه شوید،

و این آیین را بیاموزید و بگسترانید.

 

اینک،

آن دومینوی همزاد که در آغاز،

در اندیشه و انگار پدیدار شدند،

یکی نیکی را می نماید و آن دیگری بدی را،

و از این دو

دانا راستی و درستی را بر می گزیند نه نادان.

 

و آنگاه،

 که در آغاز،

آن دو مینو به هم رسیدند ،

زندگی و نازندگی را پدید آوردند.

و تا پایان هستی چنین باشد که

بد تر منشها از آن پیروان دروغ،

و بهترین منشها از آن پیروان راستی خواهد بود.

 

از این دو مینو،

پیرو دروغ بدترین کردارهارا بر می گزیند،

وآنکه پاکترین اندیشه ها را دارد،

و آراسته به فروغ پایدار است،

وآنکه با باور استوار و کردار درست،

مزدا اهورا را خشنود می سازد، راستی را.

 

از آن دو،

کژ اندیشان راستی را برنمی گزینند،

زیرا هنگامی که دو دلند،

فریب بر آنها فراز آید،

و از این رو،

به بدترین اندیشه ها می گرایند،

و به سوی خشم می شتابند،

و زندگی مردمان را به تباهی می کشانند .

 

وبه آنکه راه نیک را بر می گزیند،

توانایی مینوی و اندیشه ی نیک و راستی فرا رسد،

و پارسایی به کالبد او پایداری و استواری بخشد.

وچون او از آن تو بوده  است

در آزمون سخت پیروز بیرون آید .

 

وهنگامی که،

گنهکاران به کیفر خود رسند،

آنگاه ای اهورا مزدا ،

شهریاری تو از راه اندیشه ی نیک،

برآنان آشکار خواهد گردید،

وآنها خواهند آموخت،

چگونه از دروغ برهند و به راستی روی کنند.

 

ای مزدا اهورا ،

باشد که از آن تو باشیم،

واز کسانی باشیم که جهان را تازه می گردانند.

باشد:

زمانی که خرد دستخوش سستی و نا استواری است،

راستی به یاری ما آید،

واندیشه ی ما را بهم نزدیک گرداند.

 

آنگاه که

شکست و تباهی به دروغ فرود آید،

آنان که  با نیکنامی کوشا،

و به نیکی شناسا بوده اند،

درسرای خوش اندیشه ی نیک مزدایی و راستی ،

آرزو و خواست خویش را

برآورده خواهند یافت.

 

ای مردم،

هرگاه این آیین بر نهاده ی مزد ا را در یابید،

که کیفر رنج دیرنده از آن ناراستکاران است،

و شادی و سود بیکران برای راستان،

آنگاه در پرتو این آیین

به خشنودی و رستگاری خواهید رسید . 

نخستین فرازی که در این سرود رخ نشان می دهد این است که اشو زرتشت با « خواستاران و دانایان » سخن می گوید نه با مومنان و خرد باختگان، زرتشت به « ایمان » مذهبی کمترین بهایی نمی دهد، آنچه نزد او گرانبها و شایان ارج گزاری است « خرد » است ، از این رو همواره می کوشد تا مردمان را به خردورزی و نیک اندیشی  برانگیزد، به سخن دیگر خرد و اندیشه ی نیک  شیرازه بند سرود های زرتشت هستند،  و این درست آن چیزی است که اسلام نه تنها با آن سر سازگاری ندارد، بلکه خرد را سد راه ایمان می داند، بگفته ی مولوی :

عقل، بند رهروان است ای   پسر        بند  بشکن  ره عیان  است ای پسر

  عقل بند و دل فریب و جان حجاب          راه زین هر سه نهان است ای پسر

    چون زعقل و جان و دل برخاستی         این یقین هم  در گمان است ای پسر

 

فراز دوم دراین سرود این است که اشو زرتشت از « دو نهاده ی بزرگ » سخن می گوید نه از امر به معروف و نهی از منکر، که این بکن و آن نکن!! زرتشت به چیزهای خرد و ریز نمی پردازد، او با اندیشه های کلان سر و کاردارد، از اینرو در سرودهای خود همواره سخن از خرد ومنش نیک یا « وهومن »... از هنجارهستی یا « اشا » ...از توانمندی و شهریاری مینوی یا « خشترا»... از نرمخویی و دهشمندی یا « سپندارمز»... از خود شناسی و رسایی یا « هه اور وتات»... از بیمرگی و جاودانگی یا « امرتات »... و از برترین فروزه های خدایی که در درون هرآدمی هستند سخن می گوید، و راه درست زیستن و به شادمانی رسیدن را به مردمان می آموزاند.

در گامه ی سوم می ستاید اهورا و اندیشه ی نیک را، ودانش نیک و آیین راستی را، تا خواستاران و دانایان و جویندگان راستی،  فروغ و روشنایی را دریابند، و به رسایی و شادمانی رسند.

در گامه ی چهارم پیش از آنکه به ما بگوید که آن دونهادی بزرگ چیستند وسود و زیانشان برای ما چیست،  نخست از «آزادی گزینش»  سخن به میان می آورد، از دید زرتشت «آزادی» والاترین داده ی اهورایی است، پس هر کسی آزاد است که آموزه های این پیر خردمند را بپذیرد یا نپذیرد، کار او این نیست که مردمان را بزور شمشیر و تازیانه به پذیرش آیین خود وابدارد، کار او این است که مردمان را به خرد ورزی و نیک اندیشی بر انگیزد و از آنان بخواهد که اندیشه و گفتار و کردار خود را با « اشا» که همان « راستی » و ریتم کیهانی و هنجار فرمانروای بر هستی است همسوکنند تا به خشنودی و رستگاری برسند.

سپس به گزارش گوهرو درونمایه ی آن دو مینوی همزاد می پردازد که یکی راستی دراندیشه و گفتار و کرداراست، وآن دیگری دروغ و ناراستی و پیمان شکنی است.

زرتشت پاک از راه خرد و اندیشه ی نیک به این راز بزرگ پی برده بود که آفرینش فراگردی است نا ایستا که هر دم از چهری به چهره ای در می آید و دگرگونه می شود، واز آنجا که خدا بیخ و بن هرچیزی است، پس کار خدا دهندگی و سازندگی و افزایش و شادی آفرینی است، همچنانکه در بندهش آمده است: نخست آسمان را آفرید،و به یاری آسمان « شادی » را آفرید تا آفریدگان به شادی در ایستند.

در هستی شناسی ایرانیان، شادی نزد اهورا مزدا برترین گوهر است، چنانکه داریوش بزرگ نیز در سنگ نبشته ی خود می نویسد: « اهورا مزدا خدای بزرگی است که این زمین آفرید، که آن آسمان آفرید، که مردم آفرید، و شادی را برای مردم آفرید»

درفرهنگ ایران کار خدا این نیست که ترس در دل کافران بیندازد... که فرشتگانش را پیشاپیش سپاهیان خونریز به جنگ با کفار بفرستد... که فرمان بریدن دست وپای دگر اندیشان را بدهد... که آیه در پی آیه در مغز مومنین فرو بنشاند که: قاتلوهم فی سبیل الله – قاتلوهم حتی لاتکون فتنه – اقتلوهم مشرکین نجس – بکشید در راه خدا – دست و پای کافران را ببرید در راه خدا - مشرکین را بکشید در راه خدا – زمین را از خون کافران رنگین کنید درراه خدا-  ابراهیم وار فرزندان خود را سر ببرید در راه خدا - برادران و پدران خود را بکشید در راه خدا -  زندانیان سیاسی را بکشید در راه خدا -  دکتر کوروش آریامنش را در پاریس و فریدون فرخزداد را در آلمان بکشید در راه خدا – سعیدی سیرجانی و اکبر محمدی را در زندانها بکشید در راه خدا – احمد باطبی را به همانجا بفرستید که اکبر محمدی وده ها هزار تن ازدیگرآزادگان را فرستادید در راه خدا – یهودیان را در مدینه گردن بزنید در راه خدا – اسراییل را با بمب های اتمی از روی زمین بر دارید در راه خدا –  ملت خود را گرسنه بگذارید تا زنانشان تن فروشی ومردانشان گدایی کنند در راه خدا -   پول نفت ملت ایران را به آمکشان لبنانی و فلسطینی بدهید تا به جنگ با اسراییل بر خیزند در راه خدا... و ننگی در پی ننگ دیگربالا بیاورید در راه خدا...

در فرهنگ ایران چنین خدایی « اهریمن » نامیده می شود ، نه خدا !! در فرهنگ ایران اگر خدا چنین فرمانهای جهان ستیز بدهد، یا خود بخواهد توفا بپا کند و شهر ها را به آتش بکشد، در همان دم از خدایی می افتد!! او دیگر خدا نیست اهریمن است، کار خدا آفریدن وگسترانیدن و افزودن و نو کردن و شادی پراکندن است، واز آنجا که آدمی در این فرهنگ « دستیار خدا»  دانسته می شود، پس کار آدمی همان کار خدا است، کار آدمی این است که نو بیندیشد، نو بیاورد،  و جهان را تازه به تازه و نو به نو کند :

اگر پیشه دارد دلت راستی             چنان دان که گیتی بیاراستی

آنکس که فرمان خرد را می پذیرد، دربهسازی جهان و نو کردن گیتی می کوشد وشادی برای مردم جهان ارمغان می برد تا در پرتو شادمانی دیگران خود نیز به شادی بنشیند، همچنانکه کوروش بزرگ با سپاهیان بیشمار خود به راه افتاد تا یهودیان و دیگر ملتهایی را که دربند اسارت ننگین بابلیها بسر می بردند رهایی بخشد، خانه های افتاده شان را بنا کند، تن های خسته شان را نیرو دهد، دلهای شکسته شان را نوازش کند، و نان و شادمانی برسفره ی آنان، و نامی بزرگ از خود در تاریخ جهان بیادگار بگذارد،  و آنکس که نپذیرد در تیره روزگاری فرو می افتد وره آوردی بجز غم و اندوه و درد برای مردم جهان،  و نفرین جاودانه برای خود بر جای نمی گذارد همچنانکه خمینی کرد.

در افسانه های ایرانی آمده است که در آغاز اهورامزدا بود و اهریمن، اهورا مزدا با همه آگاهی در روشنایی یله بر فرازبسر می برد، و اهریمن در ژرفای تاریکی بی پایان در پس دانشی، روزی اهریمن سر از ژرفای تاریک بدر آورد وپرتوی از روشنایی را دید که نیکو است، واز آنجا که زیبایی را بر نمی تابد برآن روشنایی یورش آورد تا بنیادش را براندازد، وچون بتنهایی براین کار توانا نبود، پس سپاهی از دروغگویان و ناراستکاران و پیمان شکنان وخرفستران « حشرات موذی» و جانوران  نارام زی « وحشی »  و آزار دهنده آفرید ولشگری بزرگ از جهان ویرانگران تبه کار گرد خود فراهم آورد، « همچنانکه خمینی هم سپاهی بزرگ از پتیارگانی مانند روحانیون ایران – حزب توده ی ایران - جبهه ی ملی ایران– نهضت مقاومت ملی ایران – حزب ملت ایران – جمعیت نهضت آزادی ایران – انجمن اسلامی دانشجویان ایران – کانون نویسندگان و شاعران ایران -  سازمان دفاع از آزادی اندیشه و هنر ایران – جمعیت دفاع از زندانیان سیاسی ایران – حزب کارگران و کشاورزان ایران – جمعیت طرفدار حقوق بشر ایران – جمعیت حقوق دانان ایران – سازمان جوانان دموکرات ایران – مارکسیست لنینیستهای ایران – نهضت رادیکال ایران – کنفدراسیون دانشجویان ایران – مجاهدین خلق ایران – چریکهای فدایی خلق ایران وبرخی از خرد باختگان دیگر را گرد خود فراهم آورد تا با همدلی و همازوری آنان بر ملت ایران که راه فراپویی می پیمود چیره گردد، این سازمانها وانجمن ها و جمعیت ها همه پسوند نام زیبای ایران را در پی نام خود یدک می کشیدند تا ملت ایران دست پلید هفت خواهران و شرکتهای بزرگ نفتی، و دولتهای ایران ستیز باختری را در پس پشت آنان نبیند، واین دروغ بزرگ را بباورند که این یک « انقلاب!! » است برای رسیدن به « استقلال؟؟!!» و« آزادی؟؟!!» !!  نه یک یورش بیگانه وسازمان داده شده درنشست رهبران کشورهای باختری در گوادلوپ !!.

اهورا مزدا می دانست که به تنهایی توان ایستادگی در برابرپتیارگیهای اهریمن و سپاهیان جهان ویرانگر او را نخواهد داشت، پس او هم به فراهم کردن سپاه خود پرداخت، نخست راستگویی را آفرید، از راستگویی افزونگری او آشکار گردید، از امشاسپندان نخست وهومن یا منش نیک را آفرید،  سپس اردیبهشت یا بهترین راستی، پس ازآن شهریور یا بهترین شهریاری، سپس سپندارمز یا بهترین پاکدامنی ، پس از آن خرداد که گوهر رسایی است، و سرانجام امرداد را که نماد بیمرگی است آفرید، در گامه ی هفتم خود او بود، ودر کنار اینها، (سروش پرهیزکار)- (ماراسپند توانا) - (نریوسنگ جوان)- (رد بلند بالا ) - (رشن راست کردار)  و ( مهرفراخ چراگاه) را آفرید...

آفریدگان هرمزد به خدایی و دستوری، به دادمندی و برتر پایگی به آسایش ایستادند...

و آفریدگان اهریمن به زورگویی و گنهکاری و فروپایگی به دشواری ایستادند ...

اهورا مزدا سپس  فروهر های نیکان وفر کیانی را آفرید، آنگاه دست نیایش بسوی فروهر های نیکان، و فر کیانی بر افراشت که: ای فروهر های نیک، بیاری من آیید، تا هستی مزدا آفریده را از یورش مرگباراهریمن پاس بداریم...

نکته ی بسیار شایان ژرف نگری در فرهنگ ایران این است که «اهورا مزدا » « خداوند جان و خرد» هست ولی    « قادر متعال!! » نیست،  اواز « قدرت » رویگردان است، قدرت نمایی کار اهریمن است نه اهورا، اهورا مزدا در هر کاری می خواهد با آفریده های خود همپرسی کند و با هم مهری و هم توانی آنان کارهای جهان را سامان بخشد، بنا براین توانمندیهای اهورا مزداهمواره با مهر آمیخته اند؛ نه با قدرت، همچنانکه توانمندیهای یک مادر با مهر آمیخته اند ، نه با قدرت، خشم و قهر و قدرت از ویژگیهای الله اند نه از ویژگیهای اهورا مزدا.   

فروهر های نیک نیایش اهورا مزدا را نیوشیدند وبیاری آمدند، و بدین ترتیب سپاه توانمند اهورا مزدا برای هماوردی با سپاهیان اهریمن آماده پیکار گردید.

در زامیاد یشت که از دلکش ترین  سرودهای رزمی ایرانیان است آن فر کیانی چنین ستوده شده است:

فر کیانی نیرومند مزدا آفریده را می ستاییم؛

آن فر بسیار ستوده ؛

زبر دست ؛ پرهیز کار ؛ کار آمد و چالاک را ؛

 که برتر از دیگر آفریدگان است ..

فری که از آن اهورا مزدا است ؛

 که اهورا مزدا بدان آ فریدگان را پدید آورد ؛

 فراوان و خوب ؛

 فراوان و زیبا ؛

 فراوان و دلپذیر ؛

 فراوان و کار آمد ؛

 فراوان و درخشان .

تا آنان گیتی را نو کنند ؛ گیتی پیر ناشدنی ؛ نا میرا ؛ تباهی ناپذیر ؛ نا پژمردنی ؛ جاودان زنده ؛ جاودان بالنده و کامروا را. 

پس از اینکه کار آفریدن نیکان و گرد آوردن سپاهیان نیک اهورا مزدا به پایان رسید ، جنگ کیهانی نیک و بد با یورش اهریمن بر آفریدگان نیک مزدا آغاز گردید...

همچنانکه یورش تازیان بیابانگرد برایرانزمین آغاز شد و آسیابهای خون در گستره ی فراخدامن این خاک نیکوسرشت با خون ایرانیان براه افتادند تا آن زشتخو اهرمن چهرگان در چنین آسیابهایی گندم آرد کنند و نان بپزند و بخورند .

در نخستین گامه ی این نبرد کیهانی، اهریمن از شکست فرجامین خویش آگاه گردید...

همچنانکه امروزنیز ملایان ایران ویرانگر از شکست فرجامین خویش بخوبی آگاه گردیده وازهیچ گونه دژمنشی وفرومایگی فروگذاری نمی کنند.

اهریمن در پی آگاهی از  شکست فرجامین خود سه هزار سال به مدهوشی در افتاد،  در این زمان دیوان جدا جدا به دستبوس او شتافتند و خروش بر آوردند که : برخیز ای پدرما!! ما   در گیتی آنگونه کار زار کنیم که آفریدگان هرمزد و امشاسپندان را تنگی و بدی فراز آید...

امروزهم اهرمن زادگان دیگری مانند ولادیمر پوتین رییس جهور روسیه و برخی از رهبران کشورهای اروپایی بدستبوس خامنه ای و پایبوس احمدی نژاد می شتابند و بد کرداری خویش را بر می شمارند  که:  برخیز ای پدر ما!!  ازمبارزه ی ایران پرستان بیمی بدل راه مده،  ما  در پتیارگی و فرومایگی از هر اهرمنی اهرمن تریم، از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن!! ما به فرزندان خلف تو جایزه های صلح نوبل و قلمهای سیمین و زرین ارمغان خواهیم کرد!! هر که را خواستی بر می افرازیم و هر که را نخواستی چنان خوارش کنیم که خود نیز خواری خود را بباورد!! و یا در زندانهای هراس انگیز تو بمیرد تا تو ای پدر اهرمن خوی ما پایدار بمانی!!

با اینهمه، اهریمن تبهکار از بیم کیومرس پرهیزکار« زنان و مردان آزادیخواه ایران» از آن سستی نمی تواند برخیزد تا آنکه جهی که دختر پلید اهریمن است از راه فرا می رسد و بدو می گوید:  برخیزای پدر ما،  زیرا من در آن کارزار چندان درد بر مرد پرهیزکار و گاو ورزا هلم که به سبب کردار من زندگی نباید ، فره ی ایشان را بدزدم ، آب را بیازارم ، زمین را بیازارم، آتش را بیازارم ، گیاه را بیازارم ، همه ی آفرینش هرمزد را بیازارم...

همچنانکه رادیو بی بی سی لندن که پتیاره ی دیگری از تبار اهریمن است، در زمانی که دیو مقدس درنوفل لوشاتو درسستی و ناتوانی فرو افتاده بود بیاریش بشتافت و گفت: برخیزای پدر ما، من در این کارزار که انقلابش  نامیده ایم چندان درد بر کیومرسیان هلم که به سبب کردار من شادمانی در ایران نباید، فره ی ایشان را بدزدم ، خردشان را بدزدم، آزادگانشان را بیازارم، آتش اهورایی را بدزدم،  آتش بیار معرکه ی تو باشم، من همه ی آنچه را که ایرانی و اهورایی است  بیازارم تا اهریمنان باختری نفتشان را بتاراج برند، دانشمندانشان را بدزدند، پزشکانشان را بدزدند، فرزانگانشان را بدزدند، خلیج پارس را خلیج اسلامی بنامند و رنجی در پی رنج دیگربرسر سفره ی ایرانیان بگذارند...

جهی آنهمه بد کرداری را چنان به گستردگی بر شمرد که اهریمن آرامش خود را باز گرفت و از آن سستی فراز آمد و سر جهی را ببوسید...

همچنانکه خمینی بوسه ی سپاس برای مارگرت تاچر فرستاد ...

پس اهریمن به رشک کامگی بر جهان مزدا آفریده بتاخت...

ولی دیو مقدس با پای خودش به ایرانزمین نتاخت، این خرد گم کردگان و روشنفکر نمایان ما بودند که  با پای خود رفتند تا ضحاک زمانه رابا مارهای روی دوشش « بنی صدر و قطب زاده و یزدی » به همراه عدل علی !! و قسط اسلامی!! بیاورند و بر تخت پادشاهی ایرانزمینش بنشانند:

      یکایک از ایران بر آمد  سپاه           سوی  تازیان   برگرفتند    راه

فراموش نکنیم که ضحاک هم از همین عراق کنونی به ایران آورده شد.

           شنیدند کانجا یکی مهتر است          پر از هول آن اژدها پیکر است

چه همانندی شگفت انگیزی میان ضحاک و دیو مقدس!! براستی چرا روشنفکر نمایان ایرانی همیشه در پی اژدها پیکرهای هول انگیز رفته اند؟؟

   سواران ایران همه شاه جوی            نهادند  یکسر  به ضحاک روی

     بشاهی بر او آفرین   خواندند           ورا شاه  ایرانزمین     خواندند

      کی اژدها فش  بیامد   چو باد               به ایرانزمین  تاج  بر سر نهاد

                                           ( با هواپیمای ارفرانس)

 

اهریمن پس بر آب برآمد،  سپس بر گیاه برآمد،  پس بر گاو ورزا و سرانجام بر کیومرس پرهیزکار برآمد، پس از آن بر آتش برآمد،  چون مگسی بر همه ی آفرینش مزدا بتاخت،  جهان را به نیمروز سخت تیره بکرد...            

همچنانکه خمینی روزگار ایرانیان را سخت تیره بکرد...  

زیر آسمان وبالای زمین را تاریکی فرابگرفت، اهریمن بر آب بد مزگی را فراز برد...

همچنانکه خمینی گوارایی را از مردم ایران گرفت و بد مزگی را بر زندگانشان فراز آورد...

اهریمن خرفستران« حشرات موذی»  را بر زمین هشت،  خرفستران گزنده ی زهر آگین چون اژدها ، مار و کژدم و چلپاسه « مارمولک»  وسنگ پشت و وزغ آنگونه از او تنومند پدید آمدند که از زیادی خرفستران به اندازه تیغ سوزنی جای بر زمین باز نماند...

همچنانکه خمینی خرفستران و جانوران نارام زی مانند شیخ صادق خلخالی- شیخ محمدی گیلانی – اسدالله لاجوردی – و سد ها هزار ملای آدمکش دیگر را در پیرامون خود گرد آورد بگونه ای که سر سوزنی جا برای زندگی مردم برجای نماند...

او بر گیاه زهر چنان فراز آورد که در زمان بخشکید ...او آز و نیاز و هراس از نابودی و درد و بیماری و هوس و تنبلی  را بر تن گاو و کیومرس فراز هشت،  و گاو نزار و بیمار شد و شیر او برفت و سر انجام درگذشت ...

همچنانکه خمینی در نخستین روزهای درآمدنش به ایران گفت « اقتصاد مال خر است »  و گاو اقتصاد ایران را که که دایه ی ملت ایران بود نزار و بیمارکرد تا آنکه شیرش برفت و به پهلو افتاده بمرد!!

...  چون کیومرس از خواب بیدار شد جهان را چون شب تاریک بدید، زمین از تازش خرفستران جایی برای آرمیدن نداشت، سپهر از گردش، و خورشید و ماه از جنبش باز ایستادند، جهان از غریدن دیوان مزنی و نبرد اختران پر آوا گردید...

همچنانکه روزی ملت ایران از خواب بیدار شد و جهان را چون شب تاریک بدید، از تازش سپاه پاسدار و کمیته های امر به معروف و نهی از منکر و بسیجیان وکمیته چیان و لباس شخصی ها و خواهران زینب جایی برای آرمیدن نبود، و جهان از غریدن حزب الله پرآوا گردید...

اهریمن اندیشید که همه ی آفریدگان هرمزد را از کار افکندم جز کیومرس را ، پس دیو مرگ را با یکهزار دیومرگ آور دیگر بر کیومرس فراز هشت ... آنگاه بر آتش آمد  و دود وتیرگی را بدو در آمیخت... او همه ی آفرینش را مزدا را بیالود.. چون گاو یکتا آفریده در گذشت بر دست راست افتاد و کیومرس نیز ازآن بر پهلوی چپ افتاده بمرد، گوشورون که روان گاو یکتا آفریده است از تن گاو بیرون آمد ، پیش گاو بایستاد ، چونان یکهزار مرد که به یکباره بانگ برآورند ، به هرمزد گله کرد که : « تو سالاری آفریدگان را به که هشتی که زمین را لرزه در افتاد ، گیاه خشک و آب آزرده شد؟ کجا است آن مرد که گفتی می آفرینم تا پرهیز بگوید؟؟ و هرمزد در خورشید پایه فروهر زرتشت را بدو بنمود و گفت : این است آن کس که « بدهم به گیتی تا پرهیز بگوید » .

امروز دراین گرماگرم تاراج اهریمنی رایات تازی پرستان ایران ویرانگر، گویی که مزدا اهورا از مردم ایران روی برتافته است،  جوانان ایران را درزیر شکنجه می کشند، به زنان ایرانی در زندانها دست درازی می کنند، دارایی ملت ایران را به تازیان آدمکش می بخشند، دختران خوبچهر ایرانی را در بازارهای عربی به روسپیگری می فروشند، دانشجویان ایرانی را به فرمانبرداری از اهریمنی رایات خود وا می دارند، براستی آیا ما را امید رستگاری هست ؟؟ فرهنگ ایران می گوید : آری هست!  ملت ایران باید به پیکار ادامه دهد،  سپندارمذ فرشته ی مادر زمین به خاک پروانه نخواهد داد که خون اکبر محمدی را فروبرد ، خاک نیک سرشت ایرانزمین چشم به راه فرزندان خوب ایران است تا بپا خیزند و داد همه ی ستمدیگان را از ستمگران تبهکار و ایران ویرانگران سیه دل بستانند. بپا خیزید ای مردمی که سربلندی خود را داه اید از دست، به پا خیزید و ایران را از چنگال دژخیمان رهایی بخشید، بپا خیزید ، بپا خیزید ، بپا خیزید.

  

 

بارگشت
 

دفتر ميهمانان

Send Email

پيام دهيد

 
 
 

ShahnamehvaIran.com Copyright 2005